دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

به نام پدر

به مناسبت سالگرد چهارمین سال درگذشت پدرم

پـا به پـای غـم من پیـر شـد و حـرف نـزد...!!!

داغ دیـد از من و تبخـیر شـد و حـرف نـزد...!!!

شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب.!!!

شب بـه شب آمـدنـم دیـر شد و حـرف نزد.!!!

غصـه میخـورد کـه مـن حـال خـرابـی دارم...!!!

از همین غصـه ی من سیـر شـد و حرف نزد!!!

وای از آن لحظه کـه حرفـم دل او را سوزاند!!!

خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد!!!

صورت پر شده از چین و چروکش یعنی!!!

پدرم خستـه شـد و پیـر شـد و حرف نزد !!!

+ رحیم پاشازاده ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

حکایت دل

معلمی گفت توانا بود هرکه..؟
 دانش اموزی ادامه داد

"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود
تهی دست به جایی نخواهد رسید 
اگر چه شب و روز کوشا بود 
ندانست فردوسی پاکزاد 
که شعرش در این ملک بیجا بود 

گر او را خبر بود از این روزگار 
که زر بر همه چیز والا بود 
نمیگفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود

+ رحیم پاشازاده ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

خلاص

روزگار به همین منوال می گذشت {ع} نقاش ماهری بود وهمیشه مشغول وگاهی پای علاالدین ، ومن لحظه شماری می کردم صبح بشه وازاین وضع خلاص بشم  وهمین طور مدیر ،نامردی می کرد وبه کلاس نمی رفت طبق قول وقراروگاهی غیبت نمی دونم  بریده بودم ولی باید ادامه می دادم چون چاره ای درآن زمان نداشتم .دریک شب برفی زمستان {ع} به شدت بیمارشد ومن چون دلم براش سوخت باهاش راه افتادم وتاروستای {م} آمدیم تابراش دوا بگیریم وقتی رسیدیم، دیدم دردش دوا نیست دردش مواد است .وقتی می کشید حال می کرد وحالش خوش بود ، یک علاالدین نفتی همدمش بود .ولی بااین حال پسربدی نبود.

ادامه دارد

+ رحیم پاشازاده ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

بهانه

مدیرتهدید کرد بایدسرساعت بیایی وگرنه غیبت ! وخودش می دونست امکانش نیست ، نمی تونستم که بپرم 1 بالاخره اعتراض های ع کارخودش راکرد واولین غیبت  من به اداره ارسال شد.

من وع چون مدرسه کوچیک بود دریک منزل بودیم.اکثراوقات باهم قهربودیم البته من که نه ! ایشون ومدیرعلیرغم اینکه اضافه کارراباهم تقسیم می کردیم درارسال غیبت کوتاهی نمی کرد البته یکی دومورد .مدیرمدرسه چون خونشون نزدیک بود باموتور رفت وآمدمی کرد .غیبت زدن برای مدیران اون زمان مایه مباهات بود که البته مدیرما نمک می خورد ونمک دون می شکست .

ازشدت جوناسالم محیط مدرسه یه روز رفتم اداره وبه رئیس شکایت کردم وی بالحن تندی فرمودند: هردوتون ازمدرسه خارج بشید ودرروستا خانه کنید ویابرو به روستایی دیگردورترازاین روستا، گفتم جناب رئیس من که پارسال هم اونجابوده ام چطور ازاین بچه ها دل بکنم؟ 

آمدم جریان رابه مدیر گفتم، ولی ع حاضرنشد ازمدرسه برود وچون ع قبول نکرد، من هم بیرون نرفتم ودوباره همان وضع قبلی

ادامه دارد

+ رحیم پاشازاده ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

تردید

ازخاطرات دوران تدریس

روزسازماندهی ازراه رسید باهزارامیدوآرزورفتم اداره ! وقتی به لیست نگاه کردم امتیازخوبی داشتم اگه باامتیاز سازماندهی کنند ؟ وقتی نوبتم شدرفتم تو : دیدم همه ی روستاها پرشده یعنی قبل ازمن زوجین فرهنگی وخانم ها .روستای {خ}خالی بود روستای سال قبل من ،خیلی دوربود حداقل برای من ، بامسئول آموزش شرط کردم که اگر بازبه این روستابروم فولتایم رابه من بدهد وگرنه نمی روم !.

ادامه مطلب
+ رحیم پاشازاده ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

سکوت

گاهی وقتا سکوت بهترین مونس وتنهایی بهترین رفیقم است
چون ؟
باخدایم خلوت می کنم
وازش می خوام که مراببخشد
چون می دانم که خطاکارم
پس برای همین
دوست دارم
درطبیعتی زیبا وتنها
باصدای بلند فریاد بزنم
ای خدا
دوست دارم!

+ رحیم پاشازاده ; ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

حرفهای تنهایی

دومین سال عروج پدر

به آسمان آبی رنگ نگاه می کنم ویادونام توراباعشق فریادمی زنم

پدر : درتلخ ترین باورزندگی ام رفتی ومرابادلتنگی هام تنهاگذاشتی !

می گذرم ازکنارخاطره ها وبغض هایم راکنج قلبم پنهان می کنم

پدرتنهایم ودلم تمام ثانیه هابرای تومی تپد

ولی تقدیرچیست ؟

 این حس دلتنگی اذیتم می کند

کاش که انروزهای زیبای درکنارتو برگردد

ولی افسوس ....  

+ رحیم پاشازاده ; ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

طبیعت زیبا

این روزها دلتنگی ام بیشترازگرد وخاک وباد شدید وهوای آلوده است ،که نه تنها کودکی بلکه طاقت ازبزرگترنیزمی گیرد ؛ دلم برای یک روزبهاری زیبا وسرسبز ویا یه زمستان برفی لک زده بعدازمدتها خواستم باتصاویر زیبا وبکر ازدامنه کوه زیبای سهند ویابهتربگم ارتفاعات کوه آغ داغ هشترودکه همین خرداد امسال گرفته ام ؛ مهمونتون کنم ، خوش باشید

+ رحیم پاشازاده ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

← صفحه بعد