یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥

چهل سالگیمان

بیست ساله های دیروز ، امروز چهل سالگی راپشت سر گذاشته اند!.
وقتی در آخرین روز ازدوران طلایی باهم بودن برای همیشه خداحافظی می کردند به خیالشان هم نمی رسید 21 سال بعداینگونه دوباره درکنارهم جمع بشوند ؛
 وبرنقشی که روزگاربرچهره شان زد، ایام رادر سیمای دیگری به نظاره می نشینند .
صبح های بیدارباشمان جهت رفتن به کلاس زیست  وشیمی مرسلی ودلهره آن روز وشبهای بیداری کشیدن وپاس بودن وصدای( قاش قاش ) آقای جلیلیان ودوستان صمیمی وپرازخاطره هرگز ازیادمان نمی رود . 😂😂
بیست ویک بهار از ان ایام راپشت سرگذاشتیم ویاد هم دوره ای هایمان درهرمحفل وشرایطی از خاطرات آن سالها  گفتیم وخندیدیم وبالیدیم .😊😊
مگر می شود باور کرد همان جمع دیروز بازهم کنارهم قرار گیرند .مگر می شود بیست ویک سال به گذشته برگشت با کوله بارتجربه امروز پخته تر وابدیده تر واندیشمندانه تر کمی فقط گرد گذرایام برچهره !!👏👏
لبخندهای دوران دانشسرایمان دردل خود قصه ها وغصه ها وخاطرات تلخ وشیرین داشت در رهگذر بیست ویک ساله .💛💜💙
ایامی که گذشت همه ما به نوعی در غم ها وشادیها زمان گذرانده ایم .😞😞
 غم دوری ها ،سختی ها ، گاه بیقراری ،گاه فقدان عزیزی ، رنج ناگزیر روزگار وصد البته شادی های ماندگار چون وصلت وتولد وموفقیت های زندگی ، اما در پیچ وخم این غمها وشادیها هرگز خاطرات هم دوره ای هایمان را از یاد نخواهیم برد .

نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ٩:٢۱ ‎ق.ظ | موضوع: دل نوشته ها
•  نظرات شما()

چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥

به بهانه سالگرد درگذشت پدر

مادوگاو داشتیم . هرروز اونهارا به صحرا می بردم . پدر قبل از ما سپیده دم به مزرعه می رفت تا درخنکی هوا بتواند مقداری از گندم ها بچیند . پدر می گفت . چون بادی که از جنوب می اید باعث مرطوب شدن ساقه گندم می شود وراحت چیده می شود . ما زمینی نداشتیم که در ان گندم بکاریم ویا گاوهامون بچرند . پدرم زمین اجاره می کرد تا ما بتوانیم تابستونا گندم بکاریم ولی پدر هرگز گلایه ای نمی کرد ودست ازتلاش برنمی داشت . پدرم خیلی آدم ساده ودرستکاری بود وهرگز به مال ومنال دنیا اهمیتی نمی داد . نمازش راسر وقت می خواند .پدرم واقعا پدر بود .

ازدست روزگار سختی ها کشیده بود . خودش می گفت وقتی مادرم مرد .ازارث او چیزی به من نرسید ومن ماندم دستان خالی . فقیر بود اما مرد .

وقتی یادش می کنم قلبم می گیرد و گریه ام می گیرد . خیلی سعی کردم ازش بنویسم ولی افسوس .....پدر چرا رفتی ! بعد ازتو خونه و کاشانه ما ویران وخراب شده . اه ای دریغ

نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | موضوع: پدر
•  نظرات شما()

چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥

میز !

بعد از این همه لطفی که از شما مدیر محترم دیدیم ، سعی کردی که زمینم بزنی ، حالا که روزگار بروفق مرادت نیست ، عذرخواهی دیگر چه فایده ای دارد ؟ شما ها روزی بود که به این صندلی چسبیده بودید وخیال می کردید ارث پدری تونه ! دیدید که نیست ! بعد از انتخابات دیدید که مردم شمارا نمی خواهند . شما باید اون زمان که برمسند نشسته بودید به این روز هم فکر می کردید ! شما موقعی که وام اداره را قرعه به نام خود زدید . و حق همکار را ضایع کردید . به این روزها هم فکرمی کردید که قراره این میز را ترک کنید .

تاریخ این راثابت کرده که این میز براهیچ کس نمونده ، نه برای شما ومن ، به هیچ کس ، امیدوارم عبرتی باشدبرای تو . و ..........و .......خیلی چیزها .

نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ٩:٤۸ ‎ق.ظ | موضوع: دل نوشته ها
•  نظرات شما()

سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥

بازگشت

چقدر دلتنگم

برای قلم

برای نوشتن

تنهایی هام

برای مادر

برای همه

برگشتم تا باز بنویسم

از خاطرات ، مادر ، زندگی ، دوستان، شغل معلمی

خدایا در اولین روز ماه رمضان مراتوان ده تا بنویسم

امین یا رب العالمین

نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | موضوع:
•  نظرات شما()

دوشنبه ٦ مهر ۱۳٩٤

خداحافظی

این وبلاگ برای مدتی [نامعلوم ]بروز نخواهد بود

 

 

 

 

.! ازصبوری شمامتشکرم .بای بای

نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ٥:۱٤ ‎ق.ظ | موضوع:
•  نظرات شما()

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤

امتحان

بعدازعید(ع) آمدبه من التماس کرد که پدرم دربیمارستانه به پول نیازدارم ومن قبول کردم ومبلغی به او قرض دادم، قول دادتا آخر هفته بعدبرگردوند ، ولی قبضی ازش گرفتم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ٥:۳٧ ‎ق.ظ | موضوع:
•  نظرات شما()

دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤

خلاص

روزگار به همین منوال می گذشت {ع} نقاش ماهری بود وهمیشه مشغول وگاهی پای علاالدین ، ومن لحظه شماری می کردم صبح بشه وازاین وضع خلاص بشم  وهمین طور مدیر ،نامردی می کرد وبه کلاس نمی رفت طبق قول وقراروگاهی غیبت نمی دونم  بریده بودم ولی باید ادامه می دادم چون چاره ای درآن زمان نداشتم .دریک شب برفی زمستان {ع} به شدت بیمارشد ومن چون دلم براش سوخت باهاش راه افتادم وتاروستای {م} آمدیم تابراش دوا بگیریم وقتی رسیدیم، دیدم دردش دوا نیست دردش مواد است .وقتی می کشید حال می کرد وحالش خوش بود ، یک علاالدین نفتی همدمش بود .ولی بااین حال پسربدی نبود.

ادامه دارد

نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | موضوع: خاطرات
•  نظرات شما()

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤

بهانه

مدیرتهدید کرد بایدسرساعت بیایی وگرنه غیبت ! وخودش می دونست امکانش نیست ، نمی تونستم که بپرم 1 بالاخره اعتراض های ع کارخودش راکرد واولین غیبت  من به اداره ارسال شد.

من وع چون مدرسه کوچیک بود دریک منزل بودیم.اکثراوقات باهم قهربودیم البته من که نه ! ایشون ومدیرعلیرغم اینکه اضافه کارراباهم تقسیم می کردیم درارسال غیبت کوتاهی نمی کرد البته یکی دومورد .مدیرمدرسه چون خونشون نزدیک بود باموتور رفت وآمدمی کرد .غیبت زدن برای مدیران اون زمان مایه مباهات بود که البته مدیرما نمک می خورد ونمک دون می شکست .

ازشدت جوناسالم محیط مدرسه یه روز رفتم اداره وبه رئیس شکایت کردم وی بالحن تندی فرمودند: هردوتون ازمدرسه خارج بشید ودرروستا خانه کنید ویابرو به روستایی دیگردورترازاین روستا، گفتم جناب رئیس من که پارسال هم اونجابوده ام چطور ازاین بچه ها دل بکنم؟ 

آمدم جریان رابه مدیر گفتم، ولی ع حاضرنشد ازمدرسه برود وچون ع قبول نکرد، من هم بیرون نرفتم ودوباره همان وضع قبلی

ادامه دارد

نوشته شده توسط رحیم پاشازاده در ٧:۱٥ ‎ب.ظ | موضوع: خاطرات
•  نظرات شما()