دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم .....

روزمعلم گرامی باد

 

همایش کوه پیمایی فرهنگیان منطقه هشترودبه مناسبت روزمعلم باحضورنماینده مردمی ومنتخب هشتروددرمجلس شورای اسلامی

مکان قلعه ضحاک هشترود اردیبهشت 91 

+ رحیم پاشازاده ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

زمزمه های تنهایی

به مناسبت چهارمین سال درگذشت مادرمهربانم

دلم تنگ است

کجاست گهواره ی من

امشب زندگی برام معنایی ندارد.

کاش می شد عقده ی دلم رابرروی کاغذ خالی می کردم.

چه بنویسم ؛

امشب دلم  می خواهم باخدایم بگویم که مرابیش ازاین توفیق دهد

دلم تنگ است.

کجاست مادر؟

کجاست گهواره من ؟

دلم می خواهدبه ایوان خانه مان بروم .

ایوان خانه مان نزدیک ترین خانه ی خوش بختی باشد بسوی خدا.

دلم می خواهد خانه ای نزدیک زندگی بسازم .

نزدیک عشق

خوش بختی

چهارسال گذشت .

ازغم

تنهایی

فراق

ولی هنوزهم تودلم

صدای گرم نفس هات رااحساس می کنم

روحت شاد.

+ رحیم پاشازاده ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

همکاری

صبح یک روزبهاری زیبا بانشاط مشغول کارم .

مدیرنیامده وهمه کارهاافتاده گردن من.

فداکاری می کنم ازاین کلاس به اون کلاس.

درس دادن وبه مشکلات رسیدن و..

جواب انتقادات روستاییان رامی دهم.

آقابرای شمامشکل پیش نمیاد!

مدیرگرفتاری داره من درخدمت تان هستم .

بعدازچندروزمدیرآمد.

دریغ ازیک تشکر.!

سال بعدمدیربه واسطه ی مشکلات شخصی ام ازجون مایه می گذارد.

غیبت وارسال به اداره.

با اداره مشکل راحل می کنم.

من می مانم ومدیر.

واعمال مون.

واین مطلب رانوشتم تااون بیادوبخواندوبعدازمدتهابداند.

که روزهاوسالهامی گذرد.

ولی این خاطرات هرگزازذهن انسان پاک نمی شود . 

+ رحیم پاشازاده ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

زلزله

بعدازانتخابات مجلس دوسه روزکولاک شدیدمانع رفتن مابه مدرسه شدداشتیم توهوای خودمون می گشتیم ومی خوردیم که بالاخره بادکوتاه آمدوفرصت به خورشید داد که دربیاید برف هاراآب کند،مثل همیشه صبح زود باانرژی زیادبه مدرسه می روم ،وقتی درمدرسه بازمی کنم خشک می زنم ،پوسترهاوپلاکاردهای زیبایم زیرپاله شده اند عکس هایی که بابچه هاگرفته بودم پاره گشته اند انگارزلزله آمده میزونیمکت هاباهم دعوامی کنند شیشه،میزشکسته و...یادگاری هایی که دردیوارهای مدرسه نوشته بود،یاد فیلم های دوران جنگ افتادم که مدرسه ها توسط رژیم بعث بمباران شده بود ته مانده های سیگارکف کلاس شبیه به سیگاریهای رژیم صدام بود.

وامروزاولین روزمدرسه بعدازعید کمتراززلزله قبل ازعید نبود،مدرسه شبیه یک محیط حنگی بود تامحیط آموزشی ،شیشه های شکسته درسالن مدرسه ،پنجره های بازشده ،بخاری شکسته و...

کجاست فرهنگ برخوردبامحیط مقدس مدرسه؟!

      نمی دانم چرااهل این روستاچشم دیدن مراندارند.    

+ رحیم پاشازاده ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اگه بارگران بودیم ورفتیم

برای اولین باروقتی دست به قلم بردم وتصمیم گرفتم بنویسم خیلی تنهابودم ،مادرزیبایم راازدست داده بودم ،برای فرارازتنهایی تصمیم گرفتم بنویسم وانگیزه نوشتن زنده نگهداشتن یادوخاطرات زندگی بامادرم بود هرچندکه بعدهاوارددنیای زیبای آموزگاری شدم وبه بیان خاطرات وزیبایی های این شغل شریف پرداختم . 

مدت 3 سال وچندماه با این وبلاگ در محیط مجازی بودم دوستان بسیار عزیزی یافتم که بهتر از برگ درخت بودند.زندگی پستی وبلندی های بسیار دارد که گاهی برخلاف میل آدمی حرکت می کند تواین مدت کسانی بودندکه ازم تشکرکردندوکسانی هم بودندکه انتقادکردند دست همه شون رامی بوسم وجلویشان زانومی زنم، خیلی دوست داشتم ادامه بدم ولی مثل اینکه مشکلات نمی گذارند، نمی خواهم واردجزئیات شوم ولی مثل اینکه یه مدت باید دورباشم تابتوانم بامطالب زیباتروبروزتربرگردم .شاید به زودی و شاید دیرهنگام .ولی بازمی گردم،مطمئنم نمی تواتم ازشمادوستان دورباشم .

ازهمه دوستان وهمکاران عزیزی که دراین مدت مراموردلطف ومهربانی خویش قراردادند تشکرمی کنم ؛سعی می کنم به پیوندهاسری بزنم وازمطالب زیبای دوستان استفاده کنم .

هرچندکه این فصل ازکتاب زندگی ام رامی بندم ولی هرگزیادوخاطرات مادرم ولطف همکاران گرامی عزیزان (انتظاری وفرزین وروشن وشاه محمدی وعیسایی وخانی و... باقری )وسایردوستان راازیادنمی برم .

 درپناه یزدان پاک

+ رحیم پاشازاده ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرسلی

آقای مرسلی یکی ازدبیران معروف وسخت گیر شیمی وزیست شناسی بود؛ مردی بودباظاهری آراسته وسنگین ولی همه ی دانش آموزان ازش حساب می بردند،خیلی به سختی حرف می زدودردرس خودجدی بود به طوریکه الکی به کسی نمره نمی داد.

دریکی ازامتحانات خردادکه جلسه به شدت انضباطی بودناخواسته به دوست بغل دستی نگاه کردم ، آقای مرسلی آمدومرابه شدت تنبیه کرد بطوریکه درجلسه امتحان خون دماغ شدم وبیرون رفتم،دیگرمردود شدن دراین درس راحتمی می دانستم بعدازاینکه دست وصورتم راشستم رفتم خوابگاه درازکشیدم وبه سوالات فکر می کردم که اگردرجلسه بودم حتما قبول می شدم ،خیلی ناراحت بودم که فردی آمدوگفت آقای مرسلی می گوید بیاامتحانت رابنویس ،نیم ساعت ازوقت امتحان گذشته بود وباخوکارقرمزبالای ورقه ام نوشته شده بود تقلب بانامیدی به بعضی ازسوالها جواب دادم وورقه راتحویل دادم وبرای کارعملی بچه هاازترس مرسلی هزینه های زیادی قبول کرده ووسایل مختلفی ازقبیل کندوی عسل ،قیچی باغبانی ،و...خریده بودند وبه کلاس آورده بودند ،من که ورقه راخراب کرده بودم رفتم بانامیدی ازمرغداری محل تحقیق کوچکی انجام دادم وبه آقای مرسلی دادم .

برای نتایج امتحانات خردادوقتی مراجعه کردم باشگفتی دیدم قبول شده ام وآن سال 60نفرازبچه هادر آقای مرسلی مردود شده بودند.

عکس : اردوی دانش آموزان کلاس دوم دانشسرای تربیت معلم به همراه آقای مرسلی سال 1372  

+ رحیم پاشازاده ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دهه ی فجرمبارک

+ رحیم پاشازاده ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بازی نقطه وخط

امروزدرکلاس بچه هاخیلی اصرارکردنددرکلاس بازی کنیم ؛چون هوای بیرون سردبود وامکان ورزش درهوای آزادوجود نداشت ، بازی نقطه وخط رادرکلاس برای آنها انجام دادم .فکرکنم بازی فکری زیبایی است کلی فکربچه هارامشغول می کند وکلاس رابه چالش می کشد .

شرح بازی

9نقطه دریه کاغذی به فاصله معین ازیکدیگربکشید 

ازیه جایی شروع کنید وباخودکارازتمامی نقطه هابگذرید .

.            .           .

.            .           .

 .            .           . 

قانون 1=فقط ازیک نقطه یکبارمی توانید بگذرید

قانون 2=نمی توانید به عقب برگردید

قانون 3= خودکارنبایدازروی کاغذبرداشته شود

+ رحیم پاشازاده ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد