درباره نویسنده
رحیم پاشازاده
من یک آموزگارم وبه شغلم عشق می ورزم در این خلوتگه سعی دارم به شغل معلمی از پنجره ای دیگر نگاه کنم..مطالب این وبلاگ که حاصل دلتنگیها وتراوشات قلمم می باشد به روح مادرسفرکرده ام تقدیم می نمایم.نظرات وراهنمایی های سبز شما مایه آرامش دل من خواهدبود.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بیمارستان هشترودیاخونه ی ارواح
  • آدم برفی های شهرمن
  • امتحان تاریخ
  • زمستان
  • یک روزبرفی من
  • برگ غیبت
  • بنداز پایین
  • شب یلدای من
  • زنگ ورزش من
  • زنگ هنر
  • عاشورابه روایت تصویر
  • محرم
  • خاطرات کودکی
  • سی سال پیش
  • یارقاصدی
  • آقابه خداما نیستیم .
  • کلاس های چندپایه واین همه مشکل
  • زمستان درپاییز
  • زمستون زودرس درمدرسه ی من
  • ازلابلای آلبوم خاطرات3
  • جشن آغازآموزش قرآن اول ابتدایی
  • انشا
  • سیل
  • نمی خوام برم مدرسه
  • کلاس اولی های من
  • من به مدرسه می روم
  • مادرم
  • بدون شرح
  • عرفان
  • فطربایرامی
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات (٢٤)
  • تصاویر (۱٩)
  • مادر (۱٤)
  • دل نوشته ها (٩)
  • شهرمن (٦)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
دوستان من
  • farniyaschool
  • gleam
  • آب آبی دریاآبی
  • آرمان شهر
  • اشک قلم
  • آقااجازه
  • آموزش ابتدایی
  • اموزش موثردوره ابتدایی
  • انسان خداگونه ای درتبعید(باقری)
  • برشی از دغدغه های یک آموزگار
  • بیداریه(مذهبی _اجتماعی)
  • خاطرات یک معلِم
  • خاطرات یک معلم ابتدایی(حیدری)
  • دبستان غیر دولتی کوشا
  • دبیرستان شهید حاج الله رضا هنری
  • درکوچه های بارونی
  • شعرهای سلمان عیسایی
  • عشق معلمی _گراوند
  • فتوبلاگ خاطرات مدرسه
  • کاکال گراش
  • گل های مدرسه -امیری
  • گناهکاربهشتی
  • مادرایرانی پرستومهاجر
  • مدرسه ی ابتدایی ممکان
  • مدرسه ی کوچک ما
  • معلم روستا
  • معلم وهنرمعلمی
  • مناجات با خدا
  • ندای کوهستان(صبا)
  • هستی(سعید روشن)
  • وبلاگ آقای علی اکبر خاموشی
  • وبلاگ شخصی علی اکبرزاده
  • وکام 2
  • یادداشت معلم
  • یخ فروش
  • روستاي رومه
  • خاطرات تحصیلی دوقلوها
  • خاطرات مدرسه ومعلمی رمضانخانی
  • روی جاده ی نمناک
  • وبلاگ زیبای گل آقادرهشترود
  • معلم احساس
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خطاطي نستعليق آنلاين
دل نوشته های یک آموزگار
مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم .....
بیمارستان هشترودیاخونه ی ارواح
نویسنده: رحیم پاشازاده - یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

برای آخرین باروقتی مادرم درتخت بیمارستان افتاده دیدم اگه اون زمان یک دکتردرست حسابی بود شایدمادرم زنده بود،اون زمان دکترعمومی اومدوبه من گفت باید سی تی اسکن بشه وماچون دستگاهش رانداریم بایدبه تبریزاعزام بشه دنبال آمبولانس بودیم یک ساعت طول کشید بیادوقتی آمبولانس رادیدم یه پاترول قراضه ی قدیمی بود که آدم سالم توش دچارتهوع می شدجه برسدبه مریض،بگذریم که اون روزهامادرخدابیامرزم درداخل آمبولانس دارفانی راوداع گفت. وبرعکس هشترودوقتی رسیدیم تبریزبیمارستان جایی برای سوزن انداختن نبود.

چندی پیش برای بیماری که داشتم بازبه این ماتم سرامراجعه نمودم،دکترعینکش رابالا انداخت و گفت می نویسم برای معالجه اعزام بشی تبریز.توی مطب باخود گفتم لازم نکرده دوتاقرص ازداروخانه گرفتم ویک شب استراحت نمودم فرداش خوب شدم .

نمی دونم تاکی وضع بدین صورت ادامه خواهدیافت .ازیه متخصص که قبلا"توهشترودمطب داشت پرسیدم توکه درهشترودمشتری خوبی داشتی !چرااونجانموندی ؟گفت مسائلی اونجابودکه نگویم بهتره .

آدم بعضی خبرهاکه از بیمارستان  هشترود می شنود موبه تنش سیخ می شود،یکی ازدوستان برام تعریف می کرد زنم تصادف کرده ودوسه تاازمهره های کمرش شکسته بوددرحالی رادیولوژی اوراسالم تشخیص داده بود.درحالی اوتوان نشستن نداشت.

برای کسی که پاش تواین مهلکه نیفتاده باشد شایدنفهمدکه من چی می گویم ولی  کسی که عزیزترین کسانش راازدست داده باشد بهترمی فهمد،که خونه ی ارواح یعنی چه ؟

نظرات ()



آدم برفی های شهرمن
نویسنده: رحیم پاشازاده - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

نظرات ()



امتحان تاریخ
نویسنده: رحیم پاشازاده - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

درامتحان تاریخ دیروزکلاس چهارم به سوژه ی جالبی برخوردم ،دیدن اصل ورقه این دانش آموزخالی ازلطف نیست ، نظرشمادرمورد این نوشته چیست؟ .

حضرت نوح(ع)درمشهدزندگی می کردوحضرت موسی(ع) دراراک به دنیاآمد.

نظرات ()



زمستان
نویسنده: رحیم پاشازاده - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

هرگونه کپی برداری بدون اجازه مدیروبلاگ منع قانونی دارد  

نظرات ()



یک روزبرفی من
نویسنده: رحیم پاشازاده - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

برف می بارید وبچه هاخیلی دوست داشتند برویم کوه،کوهنوردی دریک روزبرفی وبابچه هابودن خیلی باصفابود.این هم ازجذابیت های شغل معلمی است مخصوصا" کلاس های پنج پایه که صمیمیت دانش آموزان بایکدیگروآموزگارخیلی بیشتراست ودانش آموزان درخیلی ازکارهاباهم همکاری می کنند.

تلاش برای صعودبه بالای کوه

وعکس یادگاری دربالای کوه

دورنمای روستای محل تدریس من

نظرات ()



برگ غیبت
نویسنده: رحیم پاشازاده - جمعه ٩ دی ۱۳٩٠

قصه ی من وراهنمامعلم حکایت دیگری داشت،وقتی این موضوع را فهمیدم که تاازمدرسه پابیرون می گذاریم راهنمامی آدوغیبت می زند حالم رابهم می زد ولی چاره ای نداشتیم ؛بعدازیه هفته بیتوته درروستایی غریب دلم می خواست سری به خانواده بزنیم.

 ووقتی به مدرسه می رسیدم ،یکی ازاهالی روستابرگه ای می آوردو نشانمان می داد انتظارش را داشتم ؛برگ غیبت ،

بعدازظهریک روزسردزمستان برف به شدت می آمدوروزچهارشنبه بود؛من وهمکارم تصمیم گرفتیم این هفته رابمانیم .

عصرهمانروز آقای راهنما چون بومی بودندبایه اسب تشریف آوردندتاغیبتمان بزنندولی مثل اینکه این بارتیرشان به سنگ خورده بود

وقتی دیددرمدرسه بازاست خیلی تعجب کردند.

مثل اینکه این هفته نرفتید

ومن به اکراه گفتم ؛ نه بابارفتیم وبرگشتیم تازه امروزصبح رسیدیم شما خبر ندارید.

بعدهاچون برگ غیبت ماازحدگذشته بودمی تصمیم گرفتیم بمانیم وبعدازبازدیدراهنما برویم؛ولی کسانی بودند که ستون پنجم راهنما بودند و وقتی پاازروستابیرون می گذاشتیم گزارش می دادند

خلاصه اینکه سال تمام شد و آب ماباآقای راهنما به یه جوی نرفت.

نمی دانیم چراازاین همه غیبت واذیت ما لذت می برد درحالی که هیچ سودی هم برای او نداشت .

بعدهااین آقای راهنما آمدوبه خاطررفتاربدش باماازمامعذرت خواهی کرد.    

نظرات ()



بنداز پایین
نویسنده: رحیم پاشازاده - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

صبح ساعت 7بامدادتوراه که داشتیم می رفتیم سرکار،

حسن آقامارانصیحت و سرزنش می کرد که آدم نبایدبه باغ دیگران خسارت بزند واگرصاحب باغ راضی نباشه حرام است و....

وقتی به باغ رسیدیم؛اسماعیل پریدورفت بالای دیوارباغ وشروع به چیدن گلابی وزردآلوهای شیرین.

حسن آقاکه دستش نمی رسیدوهی باپنچه بلندمی شدگفت:یکی هم بنداز پایین؛بنداز پایینخنده

نظرات ()



شب یلدای من
نویسنده: رحیم پاشازاده - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

  یاد وخاطرات دوران کودکی

سال 1362وقتی برای اولین باربرق به روستایمان آمدبرای خیلی خاطره انگیزبوداهالی روستا همه دست به دست هم دادند؛تاانرژی برق به روستای ماتشریف آوردوشبی که برق خونمون روشن شد زمستان سختی بود هنوزهم ترانه ی هوهوی باددرگوشم طنین اندازاست .کلیدوپریزهای اون زمان روکاروساده بودند وحتی سیاه رنگ هم بودند. دیگرمجبورنبودیم مشق هامون رازودبنویسیم تاگرفتاردودشمع وچراغ نفتی بشویم ؛می تونستیم شب راحت زیرنوربرق به تکلیف هامون برسیم .

بعدازاومدن برق تقربیا کسی توروستاتلویزیون نداشت فقط درهمسایگی ماحاج یوسف خدابیامرزیک تلویزیون14سیاه وسفید داشت ،به بهانه های مختلف می رفتیم وبرای تماشای تلویزیون مزاحم این خانواده می شدیم وتلویزیون فقط یک کانال داشت که اکثرا"تصاویرجنگ وگل نشان می داد،یادش بخیرمنتظرکارتون زیبای سباستین که پنج شنبه هاپخش می شد می نشستیم وموقع پخش خودرابه هردری می زدیم تااین کارتون راازدست ندیم.

شب یلدا ی ماخیلی ساده بود باهم زیرکرسی می نشستیم وتخمه می شکوندیم ومادرم گندمهادرتنورداغ تفت می کرد(قورقا)وهمیشه مهمان داشتیم وگاهی هم به خونه ی دایی که درروستای دیگری بودمی رفتیم وزیرنورچراغ نفتی شب دایی خدابیامرزم افسانه های زیبایی می گفت وچیستان های وی راتاصبح نمی تونسیم پیداکنیم وگاهی کتابهای ترکی اش رابازمی کردوبرای مادوبیتی های زیبامی خواند.

شب زیبای یلداراتاصبح می گفتیم ومی خندیدیم وزندگی برای مازیبا بودووو.

شب یلدای اون دوران کجاوزندگی مرفه وتلویزیون های پیشرفته وسفره های پرزرق وبرق امروزی کجا.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »