دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

به بهانه پایان سال تحصیلی

آخرین روزها وآخرین ساعات سال تحصیلی 80-79 عجب شور وحالی داشت ،روز حساب پس دادن وپس گرفتن؛آخرین روز خداحافظی از بچّه هاهمه ئ چهره ها شاداب وخندان روزی که هیچ درسی در آن  نبود،

«بچّه ها بخاطر اخم ها وتنبیه هایی که در طول سال بخاطر درس انجام داده ام گرچه تقصیر خودتان بود ولی امیدوارم که مرا بخشیده باشید»

وباز سرو صدا کلاس را فرا گرفت،همه بچّه ها لبخند رضایت در چشمهایشان موج می زد

یکی از بچّه ها از ته کلاس فریاد میزد آقا تورا خداسال بعد هم بیا روستای ما

سرم را پایین انداختم ودر فکر فرو رفتم ، نمی توانستم به آنها دروغ بگویم یاد بچگی هام در کلاس دوّم افتادم که به خاطر انتقال خانم معلّم مان به شهرستان دیگر آنقدر گریه کردیم تا بالاخره مدیر آمد وسرمان داد کشید،اگر چه آن وقت یه خانم دیگری به جای اوآمد ولی هرگز اوراتا آخر سال از یاد نبردیم وهمیشه افسوس می خوردیم،

(بچّه ها ببینید من ویا هرکس دیگر معلّم همان است شما فقط سعی کنید خوب درس بخوانیدوبهترین هدیه برای معلّم آن است که دانش آموزانش درس خوان باشد)

خیلی زود ختم کلاس را اعلام کردم و بچه ها خداحافظ کنان مدرسه راترک کردندواینبار کلاس دوّم بعد از سالها با شور وحال خاصّ خودتمام شد،امروز کلاس من پر از عاطفه بودساعتی که گاه باخنده وگاه با گریه همراه بود،نمی توانستم باور کنم بچّه هایی راکه یا دستهای کوچکشان اشک هایشان را پاک می کنند،ولی هرچه بود من این قضیه را به فال نیک می گیرم ودر خدمت به این طفل های معصوم بیش از پیش جدّی وجدّی تر می شوم،

+ رحیم پاشازاده ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()