دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

ریاضی

 از زمانی که پابه مدرسه گذاشتم درس ریاضی را مثل غول می دانستم .در کلاس دوم ابتدایی یه خانم معلَم مهربانی داشتیم که خیلی برام زحمت کشید  , تا من بتوانم ریاضی را یاد بگیرم اون زمانها خبری از کلاسهای تقویتی نبود و خونه هم کسی نبود که یادم بده؛ آن سال ریاضی را تبصره گذاشتم . بالاخره این ریاضی کارخودش را کرد ومن در کلاس پنجم با نمره ی9 ریاضی مردود شدم . در دوره راهنمایی دبیر ریاضی ما حوصله نداشت که به ما ریاضی یاد بدهدومی گفت: پاشازاده توخیلی بی شعوری.توهیچی نمیشی وهمینطور ضعیف جلوتر رفتم تا به دبیرستان رفتم .تازه در کلاس اول دانشسرا نشسته بودم و20 روز از سال تحصیلی می گذشت , ومن تازه جایی برای نشستن پیدا کرده بودم وهنوز نمی دانستم چند صفحه از کتاب راخوانده ایم ؛ آقای ........واردکلاس شد ؛ نگاهی به دفتر انداخت : پاشا زاده بیا جلونفس رادرسینه حبس کردم ورفتم پای تخته یه مسئله پرسید جوابش رانمی دانستم.گفت :           یک –B  میدم حالت جامیاد

بگذریم ازاینکه کسانی هم بودند که با سفارش وزیرمیزی و...به کلاس بالا رفتند. در کلاس سَوم بودم که نگرش من به درس ریاضی عوض شد . آقای والا ناصر واقعاً دبیرزیباوشیک پوش وزحمتکشی بود که خیلی هم مهربان بود که همیشه بچه ها رابه طرز خاصی صدا می کرد مثلا به خانپور خان می گفت.به من هم می گفت : پاشا بعداز فارغ التحصیل درس ریاضی راهنمایی رادر چند روستا بصورت غیر موظف تدریس کرده ام ودانش آموزان بانمره یخوبی هم قبول شده اندوامروزه این درس شیرین رادوست دارم وهمه ی اینهارا مدیون آقای والاناصر هستم.امیدوارم هرجاهست وشاید هم بازنشسته شده موفق و موید باشد .

+ رحیم پاشازاده ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()