دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

کاسه ی داغ تراز...

یکی نیست به من بگه ، اصلا به توچه مربوطه ؟! مگه توچندمرده حلاجّی، تو که مدیر نیستی !یک آموزگار ساده ای ووظیفه ات فقط درس دادن است .آقاراباش شده کاسه ی داغ تراز آش؟! امروز ما هم هوس کردیم یه کاری بکنیم،وحرف مدیررازمین نیندازیم . وبریم از روستای نزدیک تغذیه مدرسه رابیاوریم ؛ ازهمان لحظه اول سلیم سرمایه دار معروف خلیفه کندی باب ناملایمت راباماآغاز کرد وماراپشت جیپ قراضه ی خود نشاند تا بریم ملاجیق وجان فشانی کنیم دراین هوای سرد وسط چله زمستون ،آنهم غروبی که نگو چه کشیدم ؛با خودم صدبار گفتم توبه!! هرچه سرمابیشتربه پاهایم نفوذ می کرد پشیمانی ام ازآمدنم بیشتر می شد، وانت غرلندکنان تنها مسیرو ردپای تراکتور ازپیش رفته رامی پیمود که بالاخره به ملاجیق رسیدم .

پیاده که شدم کسی رانیافتم ،مجبوربودم بروم در خونه برجعلی رابزنم ، خیلی ازخودم بدم می آمد سرما هم بکلی یخم کرده بود،بطوریکه دیگر پاهایم رااحساس نمی کردم . بالاخره خونه ی برجعلی راپیداکردم و بشدت درا کوبیدم،ولی کسی نبود جوابی بدهد وبعدازمدتی برجعلی با نازوعشوه ی زیاد پیداشد وراستش مهمان نوازیش تعریفی نداشت حتی یک تعارف خشک وخالی درقبال ایثار من ، وما شدیم مهمان مدرسه ی ملاجیق، آقا سلیم ما هم خیلی دیر کرد طوریکه شب شد وچشم جایی رانمی دید. ساعت 7بود که سلیم آمد وماتغذیه رابه ماشین زدیم و شبانه راه خطرناک و برفی خلیفه کندی رادرپیش گرفتیم ، برفی که ساعتی پیش باریده بود وآثاری ازراه قبلی وردپا دیده نمی شد ولی این جیپ قراضه سلیم عجب راهی راباخود می برد .

و بیچاره بچه های کلاس پنجم درآن سرمای سخت منتظرمن بودند ،بهنام،بهرام، سرخوش آنها هم مثل من یخ زده بودند ، بجه ها کارتن های تغذیه را داخل مدرسه بردند وبخاری نفتی ام هنوزروشن بود وگرمای مسرت بخشی به من می داد و....

چندبار خودم را سرزنش کردم که دیگه دنبال این کارهای مزخرف نروم .

سلیم : ازاهالی روستای خلیفه کندی.

برجعلی : مدیروقت مدرسه.

خلیفه کندی حمیدیه : ازروستاهای دورافتاده تابعه ی هشترود .

ملاجیق : ازروستاهای تابعه ی هشترود.

تغذیه : کارتن حاوی بیسکویت وکیک وتی تاب که به روستاهای مناطق محروم می دادند

+ رحیم پاشازاده ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()