دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

ثبت نام

بعدازظهر یه روزتابستانی گرم اواخرمرداد است برای ثبت نام دانش آموزان راهی این روستای دورافتاده می شوم، دیروزازمسوول اموال اداره کلید های مدرسه راخواستم ووی به من اطمینان داد که کلید مدرسه دست شورای ده است با هزارامید درون مینی بوس قراضه ای نشسته ام وهمه دارند دوبه دوباهم صحبت می کنند وتنهافردغریبه منم ، مردم محصولات کشاورزی شان راجمع کرده اندوازحالاطبیعت رنگ پاییزی به خود گرفته است ؛ بعدازمدتی باراهنمایی دهاتی ها روستایی که ابلاغ گرفته بودم پیداکردم .

 دهی که درپایین کوهی قرارداشت وامکان عبورومرور ماشین به آنجانبود واهالی روستابا اسب وقاطررفت وآمد می کردند من هم مسیرسه کیلومتری راباپای پیاده رفتم توی راه ازآمدنم پشیمان بودم وتصمیم گرفتم برگشتم اداره ابلاغ راعوض کنم وبه روستای دیگری بروم مدرسه بالاترازروستا واخرین ساختمان منتهی به کوهها بود وقتی رسیدم اثری ازشیشه درپنجره ها ندیدم وهمه چیزازگردوخاک گرفته تاکاه وکلش وکلوخ وسنگ درسالن مدرسه دیده می شدهرچی بود نمی تونستم که برگردم بایدهمین شب رااینجا می ماندم تابا ماشین هایی که صبح به شهرمی روند برگردم خلاصه هرچی بودیه نفرراپیداکردم برود ازشوراکلیدها رابگیرد اورفت دیگرنیامد ناچارکس دیگری راپیداکرده وفرستادم ؛ رفت بعدازمدتی برگشت وگفت :

 آقا شورا میگه کلیدهادست من نیست معلم پارسال باخودبرده ؟1

مانده بودم حالامن چکارکنم همینطوری زانوی غم بغل کردم وجلو درمدرسه نشستم ، وداشتم به غروب خورشید ،چوپان وگله اش که وارد ده می شد ، سروصدای گاو گوسفندها ، مرغهاوخروسها گوش می کردم . حالامن بودم ویه مدرسه که قفل بزرگی بردرب آن بود که یه نفرآمد وگفت آقا امشب رابیا ومهمون ماباش ومن که ازخدام بود رفتم شب بعدازشام پسره رفت بالای بام وفریاد زد:

 آقا معلم آمده فردا بچه ها رابفرستید مدرسه ثبت نام کنند هااااا

ومن که کلیدنداشتم مدرسه رابازکنم ، شب همه اهالی ده برای خوش آمدگویی به من به خونه ی کربلایی آمدند ومن بهشان گفتم چون کلید ندارم تمی توانم مدرسه راباز کنم وبرمی گردم .  اون شب چه بندوبساطی بود ازسیب وگلابی روستایی گرفته تاقلیان وبافور وتریاک واینها وهمه می خوردند ومی کشیدند وخاطره تعریف می کردند وقهقهه می کردند .

کم کم داشت صبح می شدکه رضایت دادند بروند خونه هاشان ومن اون شب اصلا" خوابم نبرد صبح تااومدم به جاده روستابرسم ماشین هارفته بودند ومن ....


ومن بودم یک جاده ی شوسه ی  دورو درازکه تاچشم کار می کرد راه بود ؛باخودم گفتم حالا که نمی تونم برگردم تازه اگرهم برگردم کجا بمونم اگرهم بمونم بایدتافرداصبح صبرکنم ، بهتره راه را ادامه بدم وبه نزدیکترین دهستانی که بود خودم رابرسانم شاید اونجاماشینی گیر بیاید خلاصه راه ادامه دادم وبه دهستان رسیدم کمی جلوئ پاسگاه منتظرشدم شایدفرجی حاصل شود ولی هیچ چیزنبود راه برگشت نداشتم باید ادامه می دادم ازسربالایی وسرازیری ها بالاوپایین می رفتم وهرچه راه می پیمودم خسته وخسته تر می شدم، گاهی می نشستم وگاهی می ایستادم،بعدازدو سه ساعت ماشینی که متعلق به بهداری بود نزدیک ونزدیکترشد ولی اوبسرعت ازکنارم ردشد وگردوخاک جاده رابه من هدیه داد، آفتاب کم کم گرم می شد وتشنگی وگرسنگی برمن چیره می شد،نزدیک یک آبادی رسیدم دیگرنمی توانستم ادامه بدم راه خودرابه آبادی کج کردم تاازآن جاآبی بنوشم ونفسی تازه کنم؛ نزدیک آبادی چشمه ای بود دختران وزنان دورش جمع شده بودند وداشتند رخت ولباس می شستند اوّل حجب وحیا مانعم شد ولی تشنگی بالاخره برخجالت غالب شد نزدیک شدم :

.ببخشید اگه اجازه بدید یه کم آب بخورم.

آب گوارایی بود وادامه دادم نزدیک ظهربود کم کم جاده اصلی خود رانمایان می کردومن می تاختم ، ساعت رانگاه کردم نزدیک 2 بعدازظهربود که رسیدم و....به واداره هم رفتم تاابلاغم راعوض کنم ولی قبول نکردند؛ وآن سال رامن درروستاماندم، ازقضادرسته درآغازش چنین مصیبتی کشیدم ولی زندگی وتدریس درآن روستا به یکی ازبهترین خاطرات  شغلم تبدیل شد که مانندآن دیگربرام تاحالا تکرارنشده است .

+ رحیم پاشازاده ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()