دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

فریادهای خاموش

ازیادداشت های دوران تدریس

دیگر ازآن عشق وگرمای وجود رستاخیزعالم ودلسوزی وفداکاری وایثاربه شغلم درمن نیست مشکلات شغلی من مثل اینکه پایان شدنی نیست ، پشت این درهای سرد وخاموش ومیان همهمه ی بادسوزان زمستان شاید کسانی باشند که به فریاد دردهای بی تسکین وآلاینده ی من بپردازند اینان چه کسانی می توانند باشند مسلما" هیچ کس نمی تواند جوابی برای فریادهای خاموشم بیابد،فریادی ازته چاه که به جایی نمی رسد .حسّم این است که دربرخورد با این دیوصفتان آدم نما احساس وشور وعلاقه ی معلّمی را ازدست داده ام ؛ تنگنایی که هرگزازش نمی توانم عبورکنم.چه کسانی مقصرهستند؟ نمی دانم ولی این رامی دانم که درمیان قوّه ای قوی که هرانسان نوعدوست باید داشته باشد وآن درک است ،درک کسی که نمی توانداز این جا وآن جا ببرد.

فریادم به جایی نمی رسد کاش هرگز این آبادی رانمی شناختم که قدم دراین جابگذارم ودر مشکلاتش غوطه ور شوم ،این جادیگر خاطره ای برایم وجود ندارد، این جا‌آسمان هیچ وقت آبی نیست ،هیچ وقت خوشحال نیستم ،بچّه هادرزیر نگاهشان به من خم شده اند که آقا چه می نویسد ؟حتما برای ما می نویسد !!،حتی لحظه ای هم فکر نمی کنند که امروز آقا بیخودی به کلاس آمده است ونمی تواندباآنها باشدزیرا عواملی باعث ساییدن قلب وروح او شده است.

امسال شاید بدترین سال دوران تدریس ام باشد امیدوارم که بتوانم دربرابر نگاههای معصومانه کودکان کلاس بتوانم چیزهایی برای گفتن داشته باشم .

+ رحیم پاشازاده ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()