دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

چه زود دیرشد.!.

این روزها نه حالی برای نوشتن است ، نه طاقتی برای گفتن.

کنج خونه ام نشسته ام بی هدف.

این روزها با دلی کبود گوشه ای نشسته ام و به یاس نیلوفری فکر می کنم.

این روزها تمام سینه ام آه است و فکرم یک چاه.

این روزها فقط گریه می کنم ، گریه، گریه ، گریه .   .   .  .

کاش عمرمادرم کوتاه نبود.

ومرامی بوسید ودلداریم می داد.

ومرامی بویید ومی بوسیدمش .

ودستای رنجورش رادورگردنم حلقه می کرد .چه آرزوی محالی ‍؟!

چه زود دیرشد.!.

+ رحیم پاشازاده ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()