دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

مادربزرگ

مادربزرگ

کجاماندی ؟!

دور سرت بگردم !.

من چرا توراگم کردم .دیگه مثل تو کسی پیدا نمی شود

وقتی که توازدنیا رفتی ، عمه آمد‌ومرا به روستای دیگر برد .

من بچه بودم وچیزی نمی فهمیدم

با بچه های دیگر بازی می کردم

چند روز درآن روستاماندم و

وقتی برگشتم دیدم رختخوابت نیست .

نه ازتواثری است ونه رختخوابت .

پرسیدم مادربزرگ کجاست ؟

گفتند که مادربزرگ رابرازیارت به کربلا برده اند که شفایش رابگیرد .

سفردرازی دارد یکی دوسال طول می کشد .

من هم هق هق کنان می گریم وچندروز جیغ زدم که صدایم گرفت

وقتی من نباشم اوبه جایی نمی تواند برود

چی شده اینباربدون من به سفررفته است .

ازهمه قهرکردم وغضبناک به همه نگاه کردم وگفتم که من هم به دنبال او می روم .

گفتند که برای توزود است وبه حرم امام بچه راه نمی دن.

توقران رابخوان زود تمام کن بلکه تاآن وقت مادربزرگ از سفربازگردد

باعجله خواندم وقران راتمام کردم وخواستم نامه بنویسم که بیا قران راتمام کرده ام .

برای من سوغات بخر

اما هربارکه نامه می نوشتم چشمهای پدر پراشک می شد .

توکه دیگر نیامدی

چندسال روزها وهفته ها رامی شمردم

کم کم چشم بازکردم ودیدم که تواز دنیا رفته ای.

ازآن موقع به بعد احساس می کنم که چیزی درقلبم گم کرده ام

چشمام همیشه دنبال این گم شده است

مادربزرگ چی می شدکه دوباره توراپیدا می کردم.

وبه پاهات می افتادم وگریه می کردم .

وپاهات راباطناب می بستم که نتونی دوباره بری .

شبها وقتی می خوابیدم درآغوش تو بودم.

ودستات دور کمرم بود وهردو شیرین می خوابیدیم

هرکس با من دعوا می کرد توهمیشه طرف من بودی؛

وقتی مادرم مرا می زد تومانع می شدی.

این خواستن ها وخاطرات دیگر تمام شد.

 ترجمه قسمتی ازشعرترکی(خان ننه) اثراستادشهریار  

+ رحیم پاشازاده ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()