دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

از دل تاقلم

تنهایی وغربت 1

لحظات شادی وغم هستند که زندگی مارا می سازند.

شایدبرای کسی که اولین بارتنهایی راتجربه می کند یک چیزعجیب وغریبی باشد ولی برای من تنهایی یک  عادت هست ، توی خونمون هم تنهایی رادوست دارم ،زیرامی توانم دراین واژه به دوردست ها سفرکنم وخاطرات رابه یادبیاورم ،اولین باروقتی غربت رااحساس کردم به سفرزاهدان رفتم به دنبال یک تکه نون ، کارگری وبدبختی،گاهی وقتها ازشدت تنهایی می زنم بیرون تاباطبیعت انس  گرفته باشم ؛تقریبابچه بودم که به کارگری رفتم آنروزها با دستهای بچگانه ای که داشتم کارگری برام خیلی سخت بود ازصبح تاشب کارمی کردم آخرش هم اوستا می گفت نمی تونی کارکنی ونصف مزدت رامی دهم،ازیادم نمیره روزی که استکانها رابمن دادند بشورم؛که ازبخت بدمن همه رابادازدستم گرفت وافتادندروی سنگ وشکستند وبعدازآن چه الم شنگه ای به پاشد، ویادرگرمای طاقت فرسای سیرجان بامعمارجبارسرکاردعواکردم ومجبوربه ترک آنجا وعزیمت به دیارخویش گشتم . آنروزهاتنهایی وغربت رابرای اولین باراحساس کردم ، وقتی درسیرجان بودم شب هابرای اینکه باخودم باشم ،خودم رابه بیرون می زدم وباتنهایی انس می گرفتم وبعضی وقتهاهم ازغربت فرار می کنم ولی امشب بازتنهایم وراه فراری ندارم.

اوستاجبارآدم خوبی بودولی بین کارگراش تبعیض قایل می شد.

ازیادداشت های دوران تدریس

١٠/٩/١٣٧٨

+ رحیم پاشازاده ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()