دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

حسرت

شاید اونجوری که باشه قدرتومن ندونستم

حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

من به تو هرگز نگفتم باتوبودن آرزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

نیومد روی زبونم که بگم بی توکی هستم

که بگم دیوونتم زندگیمو بتو بستم

تورودیدم مثل آینه توی تنهایی شکستی

من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

چشم توپرازگلایه است اما هرگز نمی گفتی

نمی گفتی ...

+ رحیم پاشازاده ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()