دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

تجدید خاطره

یادش یخیرسال 1377بایکی ازدوستانم که سربازمعلم بوداین عکس راازدانش آموزان روستای جبیندگرفتیم؛روستایی که به شدت محروم بود واون سال که ما اونجابودیم تازه یک ماه ازسال تحصیلی گذشته بود که به روستابرق آمد ,من وهمکارم علاوه برتدریس درسیم کشی خانه ها,تنظیم آنتن تلویزیون وحتی تعمیرات لوازم برقی مشارکت داشتیم ؛اهالی روستا واقعابه مالطف داشتند ومارابه مهمانی ها وعروسی هایشان دعوت می کردند,مادراون روستاهمه کارمی کردیم عریضه نویسی ,نامه به خویشان واقوام ,وحتی ریش سفیدی هم می کردیم ودرصلح وآشتی مردم سهیم بودیم,بدورازهیاهووسروصداوچشم وهم چشمی زندگی شهری سپری می کردیم ,روستاییانی که صفاوصمیمیت وسادگی ازسرورویشان می بارید .

کاش می شد که دوباره اون روزها واون خاطرات تکرارمی شد! کاش زمان به عقب می گشت ومن بازراه همان روستادرپیش می گرفتم وکودکان به استقبالم می امدندووسایلم رابرمی داشتند وخوشحال وشادبه مدرسه می رفتیم ؛ هنوزهم صدای پیرشورای ده درگوشم می پیچد که عصر اولین روزمدرسه ازپشت بامشان فریادمی زند:

معلم آمده هااااافردابچه هارابفرستید مدرسه هاااااا

نذاریدبرندصحراهاااا

من الان عاشق ودیوانه این خاطرات هستم .

 

+ رحیم پاشازاده ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()