دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

حکایت دیداراستادوشاگرد

سال نومبارک

(ستیزمن تنهاباتاریکیست وبرای مبارزه باآن شمشیرنمی کشم ؛چراغ می افروزم ,

خدایاآنگونه زنده ام بدارکه نشکنددلی اززنده بودنم وآنگونه بمیرانم که به وجدنیایدکسی ازنبودنم.)

پیامک استادعزیزم آموزگاردوران ابتدایی آقای هاشم زاده

 پیرمردی دریکی ازمحله های قدیمی تبریزمغازه ای بازکرده ونشسته است وهرازچندگاهی مشتریانی به مغازه اش رفت وآمدمی کنند,ازقبل آدرس اینجارابلد شده وآمده ام ولی دودل هستم که نکنداونی که من می خوام نباشه , خلاصه هرچی بوددل به دریامی زنم ووارد می شوم .

آقابفرمایید کاری داشتید؟

ببخشید شماآقای هاشم زاده هستید؟

عرق سردی برپیشانی اش نقش می بندد,ونفس عمیقی می کشد وبعدتعارف می کندآقایان بفرمایید بنشینید سرصحبت بازمی شود؛درست آمدید ولی من اخویش هستم ,ایشان به جنوب مسافرت کرده اند ولی ماچندان باهم فرقی نداریم وحتی ازنظرقیافه کاملا"به هم شبیه هستیم .

هرچی هست دیداربابرادرآقای هاشم زاده عین دیدارباخوداستاداست , باحرارت خاصی خاطرات گذشته رامرورکردیم وبعد...

باخودآقای هاشم زاده تلفنی صحبت کردیم .بازهمان نفس های گرمش راازپشت تلفن شنیدم .

اینجا که رسیدیم نمی توانم ادامه مطلب رابنویسم ,قلمم دیگرنمی چرخدهرچندنتوانستم خوداستادرابعداز25 سال ببینم ولی همان لحظات چنان زودگذشت که نفهمیدم چی شد.

واقعانمی دانستم چیکارکنم دست وپایم راگم کرده بودم مثل دانش آموزی که تکلیف خودراانجام نداده است ,

باوعده وعیدهای زیادی ازمغازه خارج شدیم حالا دیگریک قدم به اونزدیک شده بودم .امیدوارم روزی بتوانم دوباره اوراببینم واین بارحتماخودش را .

روزی بودکه اوآموزگارمن بود ومن همیشه به یاداوبودم واوالان بازنشسته شده ومن جای اوآموزگارم. روزی هم می رسدکه ماهم بازنشسته بشویم وکاش شاگردانم ......

+ رحیم پاشازاده ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()