دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

دلم برایت تنگ شده

وقتی به این موضوع فکر میکنم که دیگر در میان ما نیستی آتشی از غم سراسر وجود مرا می گیرد

نظرات شما کانون آرامش دلم می باشد......

هیجدهم رمضان المبارک


رمضان امسال تو در میان ما نیستی. هرسال می آمدی ودرمراسم افطار مهمون خونه من می شدی ،دلم برایت تنگ شده ،برای همه چیز؛برای بوسه هایت که وقتی به خانه ات می آمدم مرا بغل می کردی و عین بچّه ها نوازشم می کردی،خوشحال بودی و خداراشکر می کردی :مادر دلم برای بدرقه هایت تنگ شده؛

مادر تو با همه چیز ما ساخته بودی، می شد عشق را درچشمان تو دید ،وقتی بیمار می شدم تو بدون دکتر با تجربه مادرانه ات  مداوایم می کردی.مادر ای کاش می دانستی که زندگی بی تو برایم تلخ وناشکیباست فقط برام از همه خاطرات همین مانده که پشت سر تو بمیرم وبسوزم؛مادر تو که نیستی دیگر در زندگیم عشق نیست ،دیگرنمی توانم مثل شمع بسوزم،مادر فردا پس فردا مدرسه ها باز می شود ومن انگیزه ای برای شغل انبیا ندارم نمی دانم چکار کنم.....

مادر ای زیباترین باران هستی،وقتی تو نباری دیگر گل ها به چه امیدی زنده باشند،دیگر بی آبی خشکشان خواهد کرد.

                                                            باتو حرفی دارم

موج های دریا را زمزمه کن

باتو حرفی دارم،خسته ام بیمارم

باتو حرفی دارم

اشک های من یک دریاست

قلب تو یک حسرت،یه دنیاست

 

+ رحیم پاشازاده ; ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()