دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

وقتی تو بامن نیستی...

     

        وقتی تو بامن نیســـــــتی از من چه می ماند؟

 

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟

 

از من چه می ماند جز این تکرار پی درپی !

 

    تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟    


       غیر از خیالی خسته از تکرار تنـــــــــــــهایی !

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند ؟

از روزهای بیم بی فردا !

از لحظه های رفته روشن چه می ماند ؟

از من اگر کوهم ،اگر خورشید ،اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چــــه می مانم ؟

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنـــــها را !

غیر از غبار وآدم و آهن چه می ماند ؟

وقتی تو بامن نیستی از من چه می پرســـــــند ؟

 

  از شعر وشاعر جز شب و شیون چه می ماند  ؟

+ رحیم پاشازاده ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()