دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

پنجره ای رو به عشق

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام رابروی روشنایی باز کند وتوآن را گشودی با سخاوت خورشید ورحمت باران . دانه ام راازکویر نادانی برون آوردی ودر دشت علم رویاندی ومن بادست های تو بارور شدم ورشد کردم ،تو مرابه انتهای دشت بردی ودر آنجا اقاقی ها دیدم که نور می پاشیدندواز دیار شب گذر می کردند؛وتو یک اقاقی بدستم دادی وراهم را روشن نمودی . اینک ما ایستاده ایم من وتو تاکه باز کنیم،پنجره بسته را بروی طالبان نور؛ روبرویمان دریچه ای است که بدست روشنایی گشوده می شود. ***** اقتباس از رمان پنجره : نوشته فهیمه رحیمی تقدیم به همه آموزگاران سنگر علم و معرفت
+ رحیم پاشازاده ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()