دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

می مانم برای تو

دلتنگی گریبانم را گرفته وحوصله ام سرآمده وطاقتم تمام شده ....دیگر تحمّل ندارم ،یک لحظه این جابمونم اصلاً چرا باید این جا بمونم ؛در این هوای سرد وکلافه وذلّه می شوم ،چه سرمای سرد وبی تاب کننده ای!؟ باخود می گویم :چه کسی می تواند تنهایی وهوای سرد کوهستان را تحمّل کندتا تو تحّمل کنی،مردم این جا که با نوعی رخوت و بی اعتنایی این جارا تحمّل می کنندودر طی سالها به آن عادت کرده اند اما تو دیگه چکاره هستی تا بحال تنها وغریب نبودی وحالا اگر هم مجبور نبودی یک روز هم اینجا نمی ماندی، اجباراً چه کلمه منحوسی ... حتّی برای یک لحظه هم تحمّل ملال این جارا ندارم ،امّا مجبورم که بمانم ،هوای سرد به کنار،بی همدلی وتنهایی را هم باید تحمّل کنم؛یک سال دور از همه در میان چهره های عبوس وغریبه ،روزها را به شب برسانم و..... بعضی وقتها اصلا حوصله کلاس درس را ندارم ،مستقیم به کلاس می روم بچّه ها که برپا می شوند حوصله نمی کنم بگویم برجا ،کسالت ومریضی هم امان نمی دهد،بچه ها مبهوت مانده اند که بنشینند یانه،روی صندلی خودم می نشینم وجا خوش می کنم،بچّه ها باتردیدودودلی یکی پس از دیگری سر جایشان می نشینند ، به برنامه نگاه می کنم درس مشکلی نداریم هوای کلاس خیلی سرده،یکی از پنجره های کلاس شکسته بچهّ ها هم مثل من می لرزند،بیرون باد همراه کولاک غوغا می کند، دفتر هایتان را باز کنید شروع کنید!!! ساعت اوّل هرروز معمولا همین طوری هست،بالاخره کلاس را مشغول می کنم، باز ذهن خود باز کلنجار می روم که صدای یکی از بچّه ها رشته افکارم را پاره می کند؛ اجازه آقا: به دنبال صاحب صدا می گردم ،معصومه است که ته کلاس نشسته،بچّه خجول وکم حرف کلاس،باسر اشاره می کنم بگو:نیم خیز بلند می شود :هر چی دلمان بخواهد می توانیم بکشیم می گویم:بله سر جایش می نشیند ساعت هنر دارد تمام می شود به دفتر نقاشّی بچه ها نگاه می کنم ،وبه دفتر نقاّشی معصومه ؛ هنوز .... مثل همیشه سرسری به کار بچّه ها نگاهی می اندازم :بچّه ها دفترها رابیارید سر میز سریع ؛آخرین نقاشی گذاشته شده روی میزمال معصومه تصویر گلی که جمله ای بر بالای آن نوشته شده بود؛ مـــــــــن شـــــــــــــــــــما را به انــــــــــــــــــدازه ایـــــــــــــــــــــن گل دوست دارم . چه ضربه سنگینی ،یک باردیگرمی خوانم ،برای چند لحظه مات و مبهوت وحیران ،بغض گلویم را می فشارد ،نمی توانم سر پابایستم بچّه ها رفته اند بیرون صدای ریزش ناوچه بیرون پشت بام مدرسه بگوش می رسد ،همهمه ای است مرموزوغریب ،در میان خنده ،از ته دل وبا صدای قلبم وبی محابادر کلاس خالی فریاد می زنم ؛ می مانم برای تو و برای همه فراگیران تشنه دانش

بعضی وقتها اصلا حوصله کلاس درس را ندارم ،مستقیم به کلاس می روم بچّه ها که برپا می شوند حوصله نمی کنم بگویم برجا ،کسالت ومریضی هم امان نمی دهد،بچه ها مبهوت مانده اند که بنشینند یانه،روی صندلی خودم می نشینم وجا خوش می کنم،بچّه ها باتردیدودودلی یکی پس از دیگری سر جایشان می نشینند ، به برنامه نگاه می کنم درس مشکلی نداریم هوای کلاس خیلی سرده،یکی از پنجره های کلاس شکسته بچهّ ها هم مثل من می لرزند،بیرون باد همراه کولاک غوغا می کند،

دفتر هایتان را باز کنید شروع کنید!!!

ساعت اوّل هرروز معمولا همین طوری هست،بالاخره کلاس را مشغول می کنم،

باز ذهن خود باز کلنجار می روم که صدای یکی از بچّه ها رشته افکارم را پاره می کند؛ اجازه آقا:

به دنبال صاحب صدا می گردم ،معصومه است که ته کلاس نشسته،بچّه خجول وکم حرف کلاس،باسر اشاره می کنم بگو:نیم خیز بلند می شود :هر چی دلمان بخواهد می توانیم بکشیم می گویم:بله سر جایش می نشیند

ساعت هنر دارد تمام می شود به دفتر نقاشّی بچه ها نگاه می کنم ،وبه دفتر نقاّشی معصومه ؛ هنوز ....

مثل همیشه سرسری به کار بچّه ها نگاهی می اندازم

:بچّه ها دفترها رابیارید سر میز سریع ؛آخرین نقاشی گذاشته شده روی میزمال معصومه تصویر گلی که جمله ای بر بالای آن نوشته شده بود؛

           مـــــــــن شــــــما را به انــــــدازه ایـــــن گل دوست دارم .

چه ضربه سنگینی ،یک باردیگرمی خوانم ،برای چند لحظه مات و مبهوت وحیران ،بغض گلویم را می فشارد ،نمی توانم سر پابایستم بچّه ها رفته اند بیرون صدای ریزش ناوچه بیرون پشت بام مدرسه بگوش می رسد ،همهمه ای است مرموزوغریب ،در میان خنده ،از ته دل وبا صدای قلبم وبی محابادر کلاس خالی فریاد می زنم ؛

           می مانم برای تو و برای همه فراگیران تشنه دانش

+ رحیم پاشازاده ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()