دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

مادر آمد

             امروزدرس(مادرآمد)  کلاس اوّلی ها را با چه آب  و تابی بچهّ ها می خواندند

مادر آمد

او مرا بو سید

او به من  توت داد

من مادرم را دو ست دارم

امروز کلاس من پر از حال و  هوای تو بود ، به یاد کودکیم که وقتی از مدرسه به خانه می آمدم آغوش پرمهرت را به من باز می کردی ،امروز باز دلم هوای تو کرده است،

دوباره دل هوای باتو بودن کرده

نگو این دل دوری عشق توباور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزوهــــــام با رفــــــتن تو مـــــردند

حالا من یـــــــــــــــــــه آرزو دارم تو ســــــــینه

که دوباره چشـــــــــــــــــــــم مـــــــــــــــن توراببینه

مادربه من عشق داد ، یادم داد که چگونه عاشق باشم ،یادم داد که هرگزفراموشش نکنم ، وقتی نوشتم مادردر دل تخته سیاه به یادحک شده ای در دلم افتادم ؛ که هرگز با پاک کردن پاک نمی شودمثل اینکه بچه ها هم این کلمه رادوست داشتند وآنرا زود می نوشتند مادر.

به عشق تو وبه یاد تو کلاس امروز تمام شد ولی کلاس دل من هرگز تمام نمی شود مادر دلم برای مهربانی هایت تنگ شده است.

هرگز نرود زیاد مادر

تنگ است دلم برای مادر

خون است دلم از این فراقش

چون شمع بسوخت جان مــــادر

منتظر نظرات سبزتان هستم

+ رحیم پاشازاده ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()