دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

بهار باتو زیبا بود

بهار از راه رسیده است وهمه طبیعت سرسبزوشاداب ،همه خوشحال و مسافر طبیعت ،برای همه بهار آغاز دوباره زندگی است همراه با خاطرات

بهار باتو زیبا بود ،وقتی نیستی بهار برای من مفهومی ندارد،مثل پرنده اسیر در قفس افسرده و غمگینم تشنه ًباران محبتم ،تودر اوج تشنگی ام از من جدا شدی، بهار یاد آورخاطره جدایی من وتوست

یکسال گذشت وتو در میان صدای پرندگان و شرشر باران وغرش تگرگ وهوهوی باد از من ...

یکسال گذشت ومن هنوز مات ومبهوتم که چرا تنهایم گذاشتی ؛ چرا اینطور شد .

وبهار من همیشه سرد است ؛ بهار دل من آفتاب ندارد ، آسمان دلم ابریست !

یک سال گذشت ومن هنوز هم گاه گاه خودم را برای تو لـــوس می کنم .

یکسال گذشت و من هنور با خاطرات تو زندگی میکنم .

ومن دلم بــــــــــــــرای تو تنگ می شود ،

ومن نمی توانم وکاری از دستم بر نمی آید

ومن  هنوز هم بت خودم را می پرستم .

ومن هنوز تنـــــهایم .

و من هنوز مستم .

ومن ...

+ رحیم پاشازاده ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()