دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

دعای مادر

ابویزید بسطامی را پرسیدند که «این پایگاه به دعای مادریافتی ؛ این بزرگی میان خلق واین معروفی به چه یـــــــــــافتی ؟» گفت : «آن هم به دعای مادر؛ که شبی مادر ازمن آب خواست؛ بنگریستم ،درخانه آب نبود . کوزه رابرداشتم ،به جوی رفتم، آب بیاوردم . چون بر سرمادر آمدم ، خوابش برده بود .گفتم که اگر بیدارش کنم بزهکار باشم ؛ بایستادم تامگر بیـــــــــــدارشود . تابامدادبیدارشد .سربرکردوگفت :چراایستاده ای ؟ قصّه بگفتم . برخاست ونمازکردودست به دعابرداشت .وگفــــــــــت الهی  ،چنان که این پسر مرا بزرگ وعزیزداشت ،اندرمیان خلق اورابزرگ وعزیز گردان .»

بستان العارفین

+ رحیم پاشازاده ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()