دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

وقتی رفتی ؟!

می خواهم مسیر زندگی ام رااز پرنده ها بپرسم وتاریکی راازهمه لحظه های زندگی ام پاک کنم . دلم باز باتوست واز تو می نویسد ،تویی که یکبار دیگر باعشقت چشمان تنهایم را خیس باران کردی .به احترام تو از جابلند می شوم وسکوت می کنم ، در کویر تشنه عشق ،من تنها  آبی ترین ستاره را به تماشا می نشینم  ؛اگربودی بابودنت دریاهاراپشت پلک هایم گرد می آوردم ،کاش به من می گفتی شب سیاه ظلمانی چه وقت با افق نور مهر آشتی می کرد ؟  توکه نباشی دیگر نه انتظار ونه فاصله هیچ کدوم معناندارد ، مهربانم خلوتی برایم فراهم کن تا بتوانم واژه های عشق ودوستی رابه همدیگر پیوند دهم . مگر می شود یک شب پلک های خسته ام بدون تو به خواب روند.؟‍‍‍ من هرشب با تکرار قصه ات به دیدار ماه می روم وهر صبح به شوق تو به خورشید لبخند می زنم .آخرین بار که رفتی کوله پشتی ام راپر از خاطرات کودکی ام کردی وچشمانم راپر ازشبنم های گل های باغچه ام؛ وامروز نمی دانم در کدامین بهشت ساکن شدی وچمدان مهرت راکجاگستردی. مرااز تو جداکردند وتو مثل یک نسیم از دشت جوانی ام گذشتی .نمی دانستم دلتنگ می شوی از این زمین به آسمان پناه می بری،کاش قبل از رفتن قطعه ای از تنهایی ام راآرام آرام زمزمه می کردی وبه من می گفتی بی تو چگونه این سرما را تحمل کنم ؟‍!  

+ رحیم پاشازاده ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()