دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

همان بهتر که میرم درغم خویش چوشمع کشته دارم ماتم خویش

گذشته های دور ونزدیک را فرا یادم مـــــــــــــــــی آورم خاطره های تلخ وشیرین راازبرابردیـــــــــــدگان اشکبارم، عبور میدهم ولحظه ها با پرواز اندیشه به سوی خاطرات. تلخی ومرارت دردرا، باطـــــــــــعم کشنده از زهر، به کامم فرو میـریزند. خصوصأ دقایقی که درجلوی چشمان من تابـــوت مادرم را به آرامگاه ابدی می بردند . چندروزی است که از برافراشته شدن خیمه ی سیاه ماتم مادردر صحرای زندگیم می گذرد .                                                                                                                                            خنده دوری کرده، شـادی بسته رخت                                        آن یک ازلب.این یک از سیمای من          آه ای مادر ای سفرکرده ی جاویدمن آوخ که نیـستی توودر این دیـار درد جز غم نــــــــــکوفت در خانه ی مرا یک آشنا نبود که یک لحظه بشنــود فریاد روح عاصی و دیوانه ی مرا بی گمان  دستان گرم تو الفبای محبت را به من آموخت...وقتی که نام مادر بر زبانم جاری می شود اولین چیزی که در ذهنم تداعی می شود چهره پاک و معصومانه توبه همراه دنیای ایثار و مهربانی است.مادر تو شگفت انگیزترین مخلوق هستی و تداعی مهربانی در دنیای بی مهربانی هابودی. کاش بودی ودستانت رنج کشیده ات رابوسه می زدم؛اگر دعای خالصانه ات همراهم نبود من هرگزتابه اینجای زندگی نبودم...... مادرم61سال داشت. سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما فرزندانش را چنان خواست و جلو راند که همواره به موقعیت‌‌شان می‌بالید؛ مادرم توهمیشه از رفتنت سخن می گفتی. و چند روزبعد بی‌آن‌که بدانم به چه بیماری هولناکی گرفتاری،بدن بیجان تورادر تخت بیمارستان یافتم. آن روزهرگز نفهمیدم که روح مادرم دارد به آسمان پرمی‌کشد...مادرم در اواخر عمر خیلی ساکت وسربه زیر بود وبه سختی بامن حرف می زد،هیچ‌وقت نفهمیدم در این لحظات بی‌شمار به چه فکر می‌کند؟. هربار هم که از او می‌پرسیدم، حتا برای هزارمین‌بار، فقط می‌خندید و می‌گفت: «هیچ...» باور نمی‌کنید اگر بگویم که از فرزندانش هم خجالت می‌کشید. و باور نمی کنید اگر بگویم که از دنیا هیچ نمی‌خواست و هیچ هم نداشت. هنگام رفتن از دنیا، آن‌چه مالکش بود تنها دستهای رنجور وبدن بیمار ش بودکه در راه فرزندانش بدست آورده بود . مادر قلم در دستم یاری ام نمی دهد،وقتی اسم تورابه یاد می آورم تمام بدنم می لرزد خدایا این چه مصیبتی بود که من درآن گرفتار شدم ،دردورنج دوری تو را به که گویم ؟ مادرتورا که یاد می کنم قطره اشکی از گوشه چشمم روان می شود و به آرامی پایین می غلطد .ای دل گنهکارافسوس که قدرمادر عزیزم را ندانستی ، مبادا به وقت مرگت با ناله وزاری گفته باشی ،چوقدرم راندانستی زدستت به سوی آســمان پرواز کردم . ای دل خسته از داغ بی مادری بنال ؛ بنال به فقدان عزیزی که : امروز دیده بسته وآرام خفته است،آسوده است زمحنت و شوروشرار تو. به من ای خدای مهربان رحمت کن!،چون موجودی که بعد از تو مهرش را پایانی نبود از دست داده ام. آری خدای من! مادری را که لطف کرده بودی،قلبش بهشت مهربودوآغوشش پرورشگاه خوشی های بی پایان من وسایه اش امتدادگاه آرزوهای شیرین وگوارامادری  که   :  

                      فرو می شد سرخاری به پایم            فـغان از قلب زارش برمی آمد                                                   دامن از آب دیده تر می کــــرد            گرخراشی به پای من می دید


             بیچاره گوزو م هر گجه سن سیز باخار آغلار

 

 

 

 قـان یاشیله اولدوزلاری بیر بیر سایار آغــلار

  سن آیریلـیقی خوشـلادون اما گجه گونـدوز 

 دفترده قلـم شرح فراقــــــــــــون یازار آغلار

مادر که مرد،سوخت بهار جوانی ام خندید برق رنج ،به بی آشیانی ام

 

 

+ رحیم پاشازاده ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()