دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

بالاخره حق به حقدار می رسد

یادمه سال 74 وقتی از دانشسرا فارغ شدم ؛ طبق مقررات وتعهدی که درطولدوران تحصیل دانشسرا از ما گرفته بودند باید استخدام می شدیم ؛ آن روزها به هردلیلی که بود ماسرکلاس درس نرفتیم ودوسال تمام بیکار ماندیم ؛ بگذریم از اون روزها که چه سختی هایی که نکشیدیم , من خودم ازشدت بیکاری رو به کارگری ؛نقاشی ساختمان  و... آوردم ,حتی برای کارکردن مجبورشدم به زاهدان هم سفر کنم ؛ مسئله بیکاری وعدم استخدام برای من معضل بزرگی بود , بعد از دوسال که استخدام شدیم واقعا برای من وهمه ی هم کلاسی هام سوال بود که چرا آموزش وپرورش زیر قولش زد؛ از اون ماجرا نزدیک به چهارده سال می گذرد؛ البته ما نامه ای به تهران نوشتیم وزیر آن را همه امضاء کردند ؛ بعضی از بچَه هاهم شخصا"شکایت نامه ای به دیوان اداری داده بودند . وتقریبا دوماه پیش بود که بخشنامه جدیدی آمد واعلام شد کسانی که اون تاریخ ها بیرون مانده اند با ارایه مدرک جزسنوات خدمتی شان محسوب می شود وامروز من مدارکم را به اداره دادم واین بود ماجرا که مادرسته دوسال پشت درهای بسته ماندیم ولی خداراشکر که به حق مان سیدیم .

در اینجا از همه کسا نی که درراه احقاق حق خود و امثال ما هازحمت زیادی کشیدند تقدیر وتشکر می نمایم

+ رحیم پاشازاده ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()