دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

پایــیــز

در تاریکی ها و تیرگی ها ،درد فراقت ، آتشی دردلم افروخته که روشنی بخش شبهایم است .به هرسو می نگرم نگاهی مهربان نمی بینم ، شبی به کلبه ی دلتنگی هایم سری بزن ، تنها دلخوشیم خاطرات با توبودن است .پشت پنجره های غبارآلود دلم پاییز هرروز تکرار می شود .

من پاییز رو دوست دارم برای همون هواهای ابری ،

وامروزهوا ابری است وبرگهای درختها ریختن.اونایی هم که هنوز برگ دارن گرفتار جادوی رنگها هستن و من چقدر می میرم برای این جادوی رنگها.هوا ابری است ؛ صبح که دارم میرم مدرسه یه عالمه کوله پشتی میبینم رو دوش یه عالمه کلاس اولی و من چقدر می میرم برا ی این کلاس اولی ها . هوا ابری است اما سرده و من چقدر می میرم برا این سردی. اگه درختا هزار رنگ باشن.اگه صبح باشه.اگه کوچه پر از صدای خش خش برگهای زیر پای کلاس اولی ها باشه.اگه ....

ومن پاییز رادوست دارم برای همون خش خش برگها .

غروب خیس وباران خورده ام بوی تو دارد .

هــــــوای خــانه ی افسرده ام بــوی تو دارد .

+ رحیم پاشازاده ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()