دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

سیاهی؟!

در روز، زمستانی که همه جای طبیعت لباس سپید دارد اگر از دور یک سیاهی رادیدی بدون که آن سیاهی یا گرگ است یا معلم ؟‍!

حالا برای این که این موضوع  بیشتر جابیفته یک خاطره کوتاه را از دوران تدریس در،روستا براتون، نقل می کنم .

یه همکاری داشتم ازاون موتورسیکلت های بلندی داشت ‍. داشتیم صبح زودسرد زمستان می رفتیم به مدرسه روستایی که تقریبا" از شهر دور بود، از دور یک سیاهی را دیدم که به ما نزدیک می شود ؛ این سیاهی به طرف ما می آمد وماهم به طرفش می رفتیم تا اینکه از نزدیک دیدیم گرگ است ، این آقا گرگه هیچ ترسی از ما نداشت ، ما با دادوفریاد با موتور بهش حمله ور شدیم یه چند قدم عقب عقب رفت وتکانی نخورد وداشت مارا نگاه می کرد،یه کم به همدیگر نگاه کردیم وما از ترس کوتاه آمدیم وراه روستا را درپیش گرفتیم و...

رفتیم روستا جریان رادر مدرسه به همکاران تعریف کردیم واونها گفتند که اون گرگ به وسیله سگ های ده زخمی شده واز روستا فرار کرده ودیگر توانی برای فرار نداشته وشاید از شما کمک می خواسته است.

وقت ظهر موقع برگشتن همون سیاهی رادیدیم وقتی نزدیکش رفتیم دیدیم مرده ، با خودم گفتم حالا ما از گرگ زخمی دم مرگ اینقدرترسیدیم اگه یک گرگ واقعی گرسنه بود واقعا" چیکار می کردیم .!؟

+ رحیم پاشازاده ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()