دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

تخم مرغ

یادش بخیر,مادرروستایی خدمت می کردیم که امکان ارتباط باشهرماهانه ودوهفته یکباربود یه رفیقی داشتم سربازمعلم بود باهم درهمون روستا بیتوته می کردیم واهالی روستا برای ما نون ولبنیات وازاین جور چیزها می آوردند،

یادمه صبح به یکی از بچه ها که اسمش ازیادم رفته گفتم برودبرای ما یه چند تا تخم مرغ بیاورد صبحانه بخوریم ،(دختر کوچیک کلاس اوّلی  بود)،رفت دیگه نیامد بعداز مدتی نگران شدیم که این بچهّ کجارفت ؟دلهره سرتاپایم راگرفت که نکنه اتفاقی افتاده است .خلاصه ظهرشده بود دیدم دختره تخم مرغ به دست دارد می آید ولی گریه کنان !گفتم،دخترچرادیرکردی؟چرادیراومدی ؟گفت: آقا به خداازصبح رفتم نشستم کنارمرغاولی هرکاری می کردم اونها تخم نداشتند اینقدرنشستم تاتخم گذاشتند،آقا به خدا من تقصیری نداشتیم .تقصیر مرغا بود ـ وقتی این راشنیدیم دوهمکاربا قهقهه خندیدیم ومن به صداقت این دختره آفرین گفتم و...

+ رحیم پاشازاده ; ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()