دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

دیداردوباره

هوا به شدت گرگ ومیش است وبادی سردی می وزد .ازشدت سرما شالم رابه دور خودم می پیچم .وماشینی از دور می آید .

آقا کجا می روید ؟به شهر می روید.

راننده : می تونم تاجاده برسانمت .

از هیچی بهتر بود لااقل مسیر یک کیلومتری راپیاده نمی رفتنم .

سوارمی شوم ماشین به راه می افتد سربازی خوش هیکل تنها درماشین نشسته است .

سلام :آقای پاشازاده مرامی شناسی

:نه از کجا باید بشناسمت ؟ تویه روزی معلَم ما بودی ومن شاگردت .

بجا نمی آورم .

باید برگردی به سالهای دور که در روستای ما معلَم بودی .منم حسن سلیمانی .

یه کم با ذهن خود وررفتم کم کم یادم آمد .هی پسر چقدر بزرگ شدی ! ماشاءالله یه جوانی

باهم احوالپرسی کردیم وگفت شش ماه است که در خدمت سربازی است گفت بازهم می آیم پیدات می کنم ومی بینمت .افسوس که فرصت کوتاه بود ومسیرمان جدامی شد؛ ماشین به جاده رسیده بود وباید پیاده می شدم ؛ازش خداحافظی کردم وبرایش آرزوی موفقیت کردم .

اول سالتحصیلی به یکی ازمدارس متوسطه ی شهررفته بودم ؛فردی از میان دانش آموزان خود را جداکرد ونزدیک من آمد سلام آقای ...مرابه یادت میاد گفتم ؛ نه گفت : منم علی غفاری شمادرروستای ما درس می دادید ومن درکلاس دوّم بودم .

از این اتفاقها اولین بار نیست که برام اتفاق افتاده هر ازچند گاهی دانش آموزان دیروزم رامی بینم که امروز همه بزرگ شده اند وبه دنبال زندگی وتحصیل خود هستند ومن بادیدن آنها خوشحال می شوم وبه آنهاافتخار می کنم .

حسن همون دانش آموزوسطی است که درتصویر مربوط به لوگوی وبلاگ جلوترازهمه نشسته اند

+ رحیم پاشازاده ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()