دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

غروب

غروب است ، چراغ خداوند آرام آرام از پشت کوههای سهند پایین می آید ، ابر تیره ای جلوی خورشید را گرفته است ، خیلی صحنه ی دلگیری است ، پس از یک روز کار طاقت فرسا از مزرعه باز می گردم؛ برادرم با پدرازجلوتررفته اند تا گندم هایی که چیده ایم درخرمن انبار کنند ، بعد از یک روز کاری سخت صحرادرسکوتی عجیب فرو رفته است . هنوز هم کسانی هستند که درمزرعه مانده اند وکار می کنند ، صدای چوپان وسگش از دور به گوش می رسد .در این تنهایی وخلوت با خودم وخدای خودم دردودل می کنم وشعر موسی و شعبان را می خوانم گاهی هم با آواز با آنکه صدایم خوب نیست ولی برای خودم جالب به نظر می رسد ، دیگرازخورشید خبری نیست ومن پشت سر چهارپا که یک خروار گندم حمل می کند به سوی روستا حرکت می کنم .پشت تپه یه لحظه می ایستم وباز به صحنه ی غروب می نگرم ؛هنوز آثارقرمزی غروب نمایان است ، دوست دارم بدوم و برم سر اون کوهها و خورشید را یکبار دیگر ببینم ولی می دانم که شدنی نیست ،اواخر مرداد است ومن خیلی برای درس ومدرسه دلتنگم  .باید چند روز دیگر هم کار کنیم تا مزرعه تمام شود . وقتی به روستا می رسم که دیگر شب شده است ، گندم رادرخرمن خالی می کنم وبه خونه می روم . بوی عجیبی درخونه پیچیده مثل اینکه مادربازهم غذای لذیذی پخته است (پلوبازردآلو) من این غذا را خیلی دوست دارم ، بعد ازاستقبال مادر برای شام وچای تازه دم دور هم جمعیم .از فرط خستگی نمی دانم کی به خواب رفته ام ، صبح باز مادرصدا می زند پاشید ظهرشد اگر صبح نتونید موقع خنکی هوا گندم بچینیم  دیگر هوا که گرم شد نمی تونید وقتی بیدار شدم پدررفته بود ومن گاوها راازطویله خارج می کنم وبه طرف مزرعه حرکت می کنم . وآقا خورشید زودتر ازهمه ی مابیدار شده وکار خودش راشروع کرده و....

+ رحیم پاشازاده ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()