دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

بازی روزگار

                                   امشب از اون شبهاست که من دوباره دیوونه میشم

                                             مادر زندگی بی تو معنا ومفهومی ندارد

روزگار می گذرد. اما زندگی برایم لذتی ندارد.بااینکه سعی می کنم خود را مشغول کنم ،ولی یادتو همه لحظه های مرا خراب می کند. مادر می کویند روز های تنهایی سخت نیست سرده ولی من می گویم هم سخته هم سرده تنهایی آن قدر سخت است که انگار یک درختی در وسط کویر بی آب وگرم نه مثل اینکه نمی توانم این کلمه را توصیف کنم.وقتی تنهایم به تو پناه می آورم یاد تو مثل در قلبم آرامش عجیبی به من می دهد ،انگار زنده ای ومن مثل بچگی هایم  خود را برای تو لوس می کنم . انگار همیشه پیشم هستی .مادر بازی روزگار عجب بازی خطرناکی است،بازی که همیشه بازنده آن من هستم ؛یه عمریه بااین فلک قمار می کنم. ولی این بازی کیش ومات نبود.واقعیت بودکه با باخت سنگین من تمام شد،مادر خیلی وقتها سعی می کنم بپذیرم  ولی هرچه سعی می کنم دلم قبول نمی کند . مادر واقعیت را نمی توانم باورکنم.دیشب باز خوابت رادیدم که برایت مجلس ترحیم گرفته ایم وتو داری ما را راهنمایی می کنی.

مادر با تو چه آرزوهایی داشتم باور کنم یا نه که همه برباد رفت.تصمیم گرفته بودم که اگر از بیمارستان زنده بیایی خونه تابستان امسال حتماببرمت مشهد ،بارگاه امام رضا(ع) ولی افسوس که گل آرزوهایم پرپرشدند امسال همه رفتند زیارت ولی من نتوانستم.آخر هرچه می کنم نمی توانم .......خاطرات باتو بودن ........

       مادر زندگی چیزی جز بازی نیست .یه افرادی در این بازی مثل من همیشه می بازند

مادر فکر نکن که با مرگ تو فراموشت کرده ام ؛نه هرگز،هرروز چندین بار به یادم می افتی .  

                                      یاد تو همیشه در ذهنم و یادم خواهد بود.

                         از اینکه با نظرتان قدرت نوشتن به قلمم می دهید متشکرم.

 

+ رحیم پاشازاده ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()