دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

جات خالی

نزدیک سال تحویل به سوی دیارپدری براه می افتیم ؛ تقریبا" نیم ساعت مونده سکوت عجیبی درهمه جا حکم فرما ست ورنگ سیاهی همه جارا گرفته است؛برای من انگارکه اتفاقی نیفتاده است ؛ سال نو رادرکنارهم سپری می کنیم .همه ی فامیل دورهم جمعیم ویکبار دیگرخاطرات دوران کودکی در ذهنم ورمی رودوهرکس ازهردری سخن می پراکند وسال نوبا دعای معروف یا محول شروع می شود؛ فردای آنروز نوبت دیارمادری بود،وقتی رسیدیم زن دایی استقبال گرمی از ماکرد ویاد تووزنده یاددایی عزیزم بازاندوهگین مان کرد؛آبادی که تو متعلق به اینجایی وما بچگی ها وقتی می آمدیم ازبازی درکوچه پس کوچه های این دهکده لذت می بردیم ،بااینکه اهالی روستا کوچ کرده اند ودیگرا زاون شور وحال خبری نیست ولی خانه پدری ات هنوزپابرجاست وعطروبوی گلهای زیبای خانگی به مشام می رسد.دربعدازظهریک روز بهاری از آبادی دور می شویم وباز هم من می مانم وتو ویک سبدخاطره .به روستایی دیگر می رویم ؛ پیرزنی مهربان به استقبال ما می آید ، حال وهوای خانه اش واقعا"روستایی است ، خیلی باهاش انس گرفته ام واندازه ی مادرم دوستش دارم ،برای ما تخم مرغ رنگ شده هدیه می دهد وسماورنفتی اش قل قل می کند بوی چای تازه دم همه خونه رافرگرفته ،این چایی خوردن دارد؛ بعدازمدتی بوی آبگوشت حاج خانوم به مشام می رسد ومارابرای یک نهارلذیذ دعوت می کند؛بازهم همه دورهم جمعیم . 

+ رحیم پاشازاده ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()