دل نوشته های یک آموزگار

مادر :روزها در حسرت تو می مانم ،غروبها به یادت می افتم ؛شبها در آتش عشقت می سوزم ....

سالروزفراق

به مناسبت دومین سالروزفراق دلم / تقدیم به مادرم وهمه آنهایی که داغ مادر دیده اند.

وروزی دیگرارراه می رسد ؛ پاییزیست درمیان بهاروسرمایی درمیان سبزه زار ؛خونه ای خالی چشمانی گریان کمرهایی خمیده پاهایی خسته و ناله هایی زیر لب همه و همه یادگارهای فراقند.انگارغروبهای بهاری همیشه دلگیرند.امروزهم بهاراست وقت غروب است آسمان گرفته بادملایمی می وزدوصدای محزون دکتردرهیاهوی جمعیت گم میشود"متاسفم خداصبرتان بدهد "

 درمیان چمن ودرختانی سبزهق هق پسری که آمده وبه جسم بیجان مادرش رسیده است. دیگرکاری ازدستش برنمی آیدواکنون بین اوومحبوبش خاک دیده می شود .ودیگروقتی دلش تنگ می شود می آید اینجااگر می خواهددرد دل کند ؛دراین سکوت سردسنگین حرف می زند.هرچقدر دلش می خواهد اما می داند نباید منتظر جوابی باشد.

تو گوهری که کف طفلی فتاده ای

من ساده لوح کودک گوهر ندیده ام

گاهی به سنگ جهل گهررا شکسته ام

گاهی بدست خشم به خاکش کشیده ام

مادر منو ببخش

بد از خدا خدای دل و جان من تویی

تو ان فرشته ای که زمهرت سرشته اند

بس شامها ی تلخ که من سوختم زتب_

تو در کنار بستر من دست بر دعا_

بردیدگان مات من دیده دوختی

تا کاروان رنج مرا همرهی کنی_

با چشم خوابسوز      چون شمع دیر پای

هر شب گریستی     تا صبح سوختی

ولی افسوس

آنکس که هست از غم من با خبر "خداست"

اگه نبودم از غم بی مادری "ولی_

مرگت پیام داد که :بی مادری بلاست.........

در شب سرد و سیه در خلوت تنهایی ام

هان کجاشد مظهر شادابی و شیدایی ام

مهربانم!!این زمان دنیا دردم از فراق

روز گاری من سرا پا شوربودم .مادرم!

پر نشاط و عاشق و مسرور بودم.مادرم!!

من شدم بازیچه دست زمین و آسمان

یا نمی دانم اسیر دست تقدیر نهان

صحبت از مهر و وفای آدمیت باز هست

عشق و ایثار و گذشت و معنویت بازهست

یاد باد آن گرمی و شیرینی لالایی ات

یاد باد مهر و صفا و قصه شیدایی ات مادر

+ رحیم پاشازاده ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()