خلاص

روزگار به همین منوال می گذشت {ع} نقاش ماهری بود وهمیشه مشغول وگاهی پای علاالدین ، ومن لحظه شماری می کردم صبح بشه وازاین وضع خلاص بشم  وهمین طور مدیر ،نامردی می کرد وبه کلاس نمی رفت طبق قول وقراروگاهی غیبت نمی دونم  بریده بودم ولی باید ادامه می دادم چون چاره ای درآن زمان نداشتم .دریک شب برفی زمستان {ع} به شدت بیمارشد ومن چون دلم براش سوخت باهاش راه افتادم وتاروستای {م} آمدیم تابراش دوا بگیریم وقتی رسیدیم، دیدم دردش دوا نیست دردش مواد است .وقتی می کشید حال می کرد وحالش خوش بود ، یک علاالدین نفتی همدمش بود .ولی بااین حال پسربدی نبود.

ادامه دارد

/ 3 نظر / 23 بازدید
شمسی

سلام به وب زیبا و متفاوت شما سر زدم .واقعا عالی بود موفق باشی همکار عزیز

شمسی

با تبادل لینک موافقم[گل]

1

سلام