من به مدرسه می روم

چون ماشینی درکارنیست یه ساک وسایل ویه گونی رختخواب ؛همه رابه دوش می کشم وراه رادرپیش می گیرم بعدازمدتی خسته می شوم ومی نشینم ،حتی پرنده ای هم ردنمی شود کم کم تشنگی وگرسنگی غلبه می کند ولی هنوزخیلی راه مانده ،بااین وضعیت نمی تونم ادامه بدم چکارکنم ،فکری می کنم تابالای اون تپه بایدبروم وبعدوسایل رایه جایی قایم کنم همین کارراهم انجام می دم وتنهاراه روستارادرپیش می گیرم ؛ازخورشید دیگرچیزی نمونده وشب ازراه می رسد ، آغازسال تحصیلی جدید هیجان خاصی دارد به روستامی رسم وسگ های ده به استقبالم می آیند با اون دندان های تیزشان ،تنهاچیزی که دردست دارم نایلون دستی است باآن به مقابله باسگها می روم وبا فریادمن افرادده سگها رادورمی کنند ،واردده می شوم ،زنان سرچشمه آب کنجکاوانه نگاهم می کنند!کیست ؟ مهمان چه کسی است ؟سربه زیر به مدرسه می رسم ،داخلش پرازسنگ وکلوخ وکاه و....دیگرحوصله ی هیچ چیزی را ندارم دریه جایی درازمی کشم ونفسی تازه می کنم ،شب شده با یکی ازروستاییان باتراکتوردنبال وسایل مان می روم و....

/ 9 نظر / 19 بازدید
سلمان

سلام این جور وقتا تنها نرو بگو بیام کمک اگر گرگی چیزی آقارحیم مارو بخور ه ماچه خاکی به سرکنیم ؟

نسرین باقری

سلام با خووندن خاطرات شما اصلا تصور نمیشه این خاطرات برای زمان اخیر باشه یاد 40سال قبل می افتم.چیزی شبیه خاطرات سالهای اول کاری پدرم!!

خوب

خوب

خوب

معلمها بهتر این خاطره را درک می کنند

معلمها بهتر این خاطره را درک می کنند

معلم روستا

سلام یک مثل قدمی بین معلم ها است که می گوید.اگر وسط بیابان یا در دل کوه و میان برف ها یک سیاهی دیدی ،یا گرگ است ،یا معلم. اینگونه اتفاقات را فقط ما معلم ها می دانیم و بس.زحمت مسیر و پیاده روی های خطرناک و... کجا دانند حال ما در پناه حق

زهرا

معلومه عاشق معلمی هستی