پدر

زمستان یک روز سرد صدای آمدن پدر وقدمهای آرام ومطمئنش که بر زمین می گذاشت و هرلحظه که به در نزدیک می شد بیشتر می شد درچوبی  باصدای خرچ خروچی باز می شد خانه قدیمی دوتا پله داشت پله ها را بالا می آومد وکشفهایش را در می آورد وسمت بالای کرسی می نشت وساعت مچی کوکی اش را درمیاورد تا کوک بزند نماز که می خوند باصدای بلند می خوند وآخرنماز باصدای بلند دعا می کرد و از خدا می خواست به نامرد محتاجش نکند و ......

/ 3 نظر / 11 بازدید
مسجدمحمدرسول(ص)

باسلام لطفا سایت مسجد محمدرسول الله(ص)رامشیر رالینک کنید.و درقسمت نظرات نظر بدید تا لینک شوید.ممنون

آشنا

قصه هاي پدر تمام شدني نبود قصه هاي پدر قصه هاي غم واندو زندگي بود اگه پاي صحبتهايش مي نشستي تمام فرازونشيب زندگي اش را مثل تصاوير متحرك پرده سينما برايت زنده مي كرد پدر دوران سختي را گذرانده بود وهربار كه ازدوران سخت زندگي اش حرف مي زد آهي مي كشيد و .... انها كه براي سيركردن شكم خود درآن زمان خشكسالي وقحطي چه مصيبتها كه نكشيدند پدر ازپيرزني مي گفت كه بر كنار آستانه در كوچه مي ايستاد و موقعي كه بچه اي و يا گرسنه اي از كوچه رد ميشد تكه نان سهم خويش رابين انها تقسيم مي كرد و از مردي مي گفت كه نماينده ارباب بود و وقتي فهميد زني دزدكي مقداري سنبل گندم از صحرا جمع كرده و ازگندم آن آشي پخته تا بچه هايش را سيركند ، شبانه به خانه آن زن يورش برد و آن ظرف غذا را از روي اجاق برداشت وبا خود برد ....

معلم روستا

سلام خدایش بیامرزاد واقعاً نبود بزرگترین پشتیبان در زندگی سخت است. توصیف جالب بود و چقدر دعای پر معنایی واقعاً باید از ته دل دعا کرد که خدا ما را دچار نامردان نکند. خدا رحمتش کند. درپناه حق