مادرم

ازاینکه مادرم این طوربدقیافه وامی نمود خیلی ناراحت بودم.

 دوست نداشتم کسی اون راببیند.

وقتی مادرم را همه یک چشم می دیدند.

پیش همه خجالت می کشیدم .

درمدرسه درس می خواندم.

یه روزمادرم به مدرسه آمد

فردای آن روزبچه هامسخره ام کردند.

ای ای ای ایو مادرت یه چشم داره.

اومدم خونه سرمادرم دادزدم

روزها گذشت

من دردانشگاه قبول شدم

وبه سنگاپوررفتم

زندگی ،زن،فرزند،خونه،ماشین

روزی مادرم به دیدارمن آمدوبه دیدارنوه هاش

فرزندانم بادیدنش گریه کردند.

بازسرش دادزدم.

برودیگراین وراپیدات نشه

روزی به بهانه ماموریت کاری ازخونه زدم بیرون

کنجکاوانه به کلبه اش سری زدم که چکارمی کند؟!

گفتندمرده.

حتی براش اشک کوچکی نریختم و ناراحت نشدم.

ولی یک نامه برام گذاشته بود

« پسرم  

وقتی این رامی خوانی دیگه نیستم

خوشحالم که بالاخره به دیدنم آمدی

درکودکی توبه خاطربیماری یک چشم خودراازدست دادی

ومن  تحمل این را نداشتم

 یه چشم خودرابه توهدیه کردم.

وخوشحالم که باچشم من تودنیاراتازه تردیدی

وبرای خودکسی شدی .»

/ 5 نظر / 14 بازدید
سوسن صبا

با سلام جالب بود، به امید اینکه تازنده ایم قدر همو بدونیم.

جواد گنخکی

خیلی وبلاگ جالبی داری فقط اگه تصاویر ش و مطالبش رو به روز می کردی عالی میشد [خداحافظ]

باغ،جوانه،فردا

سلام حالتون چطوره؟غرض از مزاحمت اینکه ما چند ساعت فوق برنامه برای دانش آموزان اول و دوم راهنمایی گذاشتیم که شامل کلاس های زبان انگلیسی ریاضی مهارتهای زتنگی و رباتیک میشه. یک ساعت یا 45 دقیقه دیگه خالی مونده به نظرتون چه کلاسی بذاریم؟ناگفته نمونه که فعلا امکانات مدرسه ما(البته در زمینه کامپیوتر و رسانه )در حد 2کامپیوتر ویک ویدئوپرژکتور است.خیلی خیلی ممنون میشم پیشنهاد خودتون رو بگین. موفق باشین

سلمان

سلام اما این داستان تو جالب تر بود موفق باشی

نگین

[دست] اینو که ساده و روان می نویسی خیلی دوست دارم .نمی دونم چرا عکس ها باز نمیشه؟!! http://sahmieh.persianblog.ir/