ازلابلای آلبوم خاطرات3

به درخواست دوست عزیزم آقای مهدوی که درسالهای نه چندان دورباهم درروستای بیات همکاربودیم این تصویرخاطره انگیزراقراردادم؛امیدوارم که بادیدنش یه کم به گذشته برگرددوبه یادبیاردکه چه روزهای تلخ وشیرینی دراین روستاداشتیم .

صبح زودبالباس جنگی ومجهزدوتایی سوارموتور[اژ]می شدیم وراه خاکی روستارامی پیمودیم؛گاهی هم موتورخراب می شدواون سوارمامی شد وازروستاتاتعمیرگاه هل می دادیم ؛

یادش بخیراون روزی که ازگرگ زخمی وخسته ترسیدیم درحالی که نای رفتن نداشت وازماملتمسانه کمک می خواست .

ویادرسرازیری تند ترمزموتوربرید مهدوی بااعتمادبه نفس خودموتورراکنترل کرد.

درروزهای برفی ویخبندان زمستون کنارهم بودیم ودلهامون گرم بود.

حرف همدیگرراتایید می کردیم وازکنارهم بودن لذت می بردیم .

مهدوی ازدوستان بامرام وباشخصیت خاطرات زندگی من بود.امیدوارم همیشه درزندگی موفق باشد.

تصویربه جهت اینکه بادوربین آنالوگ گرفته شده  کیفیتش پایینه,پوزش مراپذیراباشید.

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم روستا

سلام من را با این عکس بردید با سال های دور .همان سالهایی که عشق و علاقه به کار بسیار بیشتر از امروز در اطرافم دیده می شد.سالهایی که آموزش در کنار پرورش معنی می یافت نه حالا که . . . . . همیشه گفته ام و همیشه می گویم که به معلمان ابتدایی قبطه می خورم.دنیای زیبایی دارند.قدر بدانید .به خدا مانند آن را نخواهید یافت. گفتید ترمز موتور برید و آقای مهدوی با اعتماد به نفس موتور را کنترل کرد. به یاد روزی برفی افتادم که من به همراه مهدی باموتور زمین جانانه ای خوردیم.برف حدود یک متر بود. درپناه حق

نسرین باقری

سلام عکسها بهترین یادآور خاطرات هستند. زندگیتان پر از خاطرات شیرین باد[گل]

یخ فروش

یه وزیر داشتیم احمدی همونی که استفتا کرده راجع به حقوق تابستون معلما یه طرح دیگه هم داشت آزمون لیاقت تدریس از معلما معلمائی که سالهای سال محروم از ماشین و جاده از میان نگاههای گرسنه ی گرگها و گهگاه تعقیب و گریز با آنها به روستا می رفتند و درس علم و عشق و ادب می دادند چه احمقی بود!

بیداد

این روستای بیات که از آن اسم بردید کجاست؟ این ها را هم با ما قسمت کنیم. من عاشق روستا و زندگی روستایی هستم ولی چه کنم که شهر ما را در چنگال خود اسیر کرده است...

سبا-سارا

خدایا حكمت قدمهایی را كه برایم بر میداری آشكار كن تا درهایی را كه به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهاییكه به رویم میبندی به اصرار نگشایم با يه مطلب جديد آپ هستيم خوشحال مي شيم سر بزنيد آخي چه قدر جالب بود مرسي از آپ قشنگتون

سلمان

سلام چقد پیر شدی رحیم جان مواظب خودت باش . یاد باد ان دوران را یاد باد

حامد رفیعی

شما ساخت اوریگامی لاک پشت را میتوانید از ادامه مطلب دریافت کنید.

فرزین

سلام خسته نباشید آقای پاشازاده وافعا یاد آور خاطرات شدید.باید بگم دوست خوب یه نعمت هست. بخصوص در غربت. امیدوار خدا این نعمت های بزرگ را ازتون نگیره