سبحان

بچه ی کردستان اواخرآبانماه امسال بودکه خبرآمدنش به دبستان ما شنیده شد،وقتی باپدرش آمد همه خوشحال بودندازحضوردوباره اش ،این بارکلاس ششم بود وکلاس چهارم رادرکلاس من بود ، بچه زرنگی بود و سه زبانه( ترکی وکردی وفارسی) ،خیلی زود درس های عقب افتاده رامرورکردیم وتوانست خودش رابه بقیه برساندودرامتحانات نوبت اول نمرات خوبی کسب کند .

سبحان به خاطرعمل قلب مادرش مجبورشده بودیک ماه خانه نشین شود وعجیب بودکه به خاطرکارپدرش درطول این شش سال چندین مدرسه عوض کرده بود مدارسی ازکردستان ،آذربایجان ، قزوین ،تهران .

امروزصبح وقتی به کلاس رسیدم ،همه غمگین بودند،پرسیدم بچه ها سبحان کجاست ؟ سبحان مادرش فوت کرده ونیامده ! سرجایم خشکم زد وبرای مدتی ماندم که چه کارکنم ،ازهمکارم پرسیدم اوهم تایید کرد ، ناگزیربه پد رش زنگ زدم ،گریه های سوزناک پدرش امانم رابرید وباکلمات بریده گفت : سبحان دیگرنمی تواند درمدرسه ی شما با شد ، مادرش خدارحمتش کندبه خاطریک بی احتیاطی رفت وسبحان راتنها گذاشت وماهم باید.....

/ 3 نظر / 5 بازدید
معلم تاریخ

سلام وبلاگ زیبایی دارین اگه با تبادل لینک موافقید؟[گل]

طاهره فروزش

و مادر من هم رفت [گریه]15/11/93خدایشان بیامرزاد.خداوند به من و سبحان و امثال ما صبر دهد