سی سال پیش

برگردیم به سی سال پیش  که دوران ابتدایی ماباخاطرات کودکی مان زیبا بود .اول سال تحصیلی کتابهاراکه می گرفتیم مثل الان جلد هاوبرچسب های پیشرفته نبود .کتابهامون رابانایلون دستی جلد می گردیم وبرای همه ی کتابهایه دفتر کاهی سیاه برمی داشتیم  ویا دریک دفتروبقیه دروس دردفتردیگرویک مداد که مدادتراشی هم درکارنبود باچاقومدادها راتراش می کردیم وروزمدرسه کتابها رابا کش می بستیم ومی زدیم زیربغل می رفتیم مدرسه،ازترس آموزگارتاصبح نمی خوابیدیم ومشق هامون رازیرنورچراغ نفتی می نوشتیم ،خونه ی گلی روستایی زیرکرسی گرم وقتی باران می آمد سقف خانه مان چکه می کرد وقطره های گلی یادگاری دردفترمشق مان می گذاشت،صبح فردای مدرسه باید به آموزگار مان توضیح می دادیم که چه اتفاقی افتاده است ؟

درزمستانهابرف می آمدبیش ازیک مترولی مدرسه تعطیل نمی شد چکمه هایمان رازیرکرسی گرم می کردیم ومی پوشیدیم ولی تامدرسه پاهامون یخ می بست . حسرت یه دست مدادرنگی به دلمون می ماند وهربارکه می خواستم ازپدرچیزی بخواهم دست های پینه بسته اش مراازاین کارمنصرف می کرد .درخونه به والدین مان کمک می کردیم برف بام ها راپارو می کردیم وچون خونه مون کوتاه ترازبام های دیگربود موقع برف وبوران سهم ماخیلی بیش ترازبام های دیگربود

اگه سرهامون یه کم بلندبودمدیربه شدت تنبیه مان می کرد ومی گفت سرهاتون باماشین صفربزنید درصف اگراسم مان درمی آمدسراغ مشهدعلی رامی گرفتیم که سلمانی ده بودویه ماشین دستی داشت که وقتی سرمان را می زد به شدت کنده می شدولی صدامون درنمی آمد آخه خدارحمتش کنه مردخشنی بود.

لباس های وصله دارمی پوشیدیم ساده وزیبا برادرکوچیکه کاپشن بزرگتره رامی پوشیدوبرای بزرگترکاپشن می خریدند.

برای امتحانات آخرسال به روستای همجوارمی رفتیم ومورد آزارواذیت وبی مهری بچه های روستا ی موردنظرقرارمی گرفتیم.

درتاببستان خبری ازتفریح نبود می زدیم به دامان طبیعت وگاوها رامی چراندیم وتادیروقت درصحرابودیم .

حتی خبری ازغذاهای امروزی نبود ماهی یکبارمادرم پلو می پخت وبقیه وقتهااکثرا غذاهای محلی می خوردیم .

درهوای گرم وسط تابستان مزرعه راباداس می چیدیم خبری ازماشینهای پیشرفته امروزی نبود

گندم ها رامی آوردیم خرمن انبارمی کردیم وباخرمن کوب می کوبیدیم وبعدمنتظربادبودیم تاگندم راازکاه جداکنیم

بعدازچندروزبلاخره بادمی آمد وگندم هارابه آسیاب می بردیم تابه آردتبدیل کنیم وآردها درکندومی ریختیم وبرای یکسال روزی ما همین بود.

مادرخدابیامرزم وقتی نان می پخت بوش تایک کیلومتری می آمد .بیشترازنان لواش نان های دستی اش می چسبید .

گاهی هم مادرم سیب زمینی درتنورکباب می کردکه خیلی خوشمزه می شد.بعدازپایان نان پزی مادرآبگوشتی درتنورمی گذاشت که خیلی خوشمزه می شد.

می خوردیم ومی خوردیم وبازی می کردیم ودرس می خواندیم ومثل امروز همه چیزماشینی نبود و......

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا-سبا

سلام . خیلی زیبا بود[لبخند] الان که آدم یادش میفته تفاوت ها رو احساس میکنه و بنظر من که اون خاطرات زیبایی و شیرینی خاصی دارن[گل][گل][گل]

گل اقا

سی سال پیش تازه فهمیده بودیم که دیکتاتور کیست برای همین جمع شدیم یکی شدیم با هم مشت شدیم مشت کوبنده مشت توفنده و بر دهان دیکتاتور زدیم که ما دیگر دیکتاتور نمی خواهیم سی سال قبل جمع شدیم و با هم بر علیه دشمن خارجی یکی شدیم بازهم مشتی شدیم و طوفانی برای نابودی دشمن و لی حالا دیگر بوی نان مادر نمی اید بوی مشت های گره کرده بوی منقل زیر کرسی بوی نفت چراغ نفتی ها ،‌ حالا بزرگ شدیم بزرگتر، اینترنت داریم سواد داریم اب داریم برق داریم..... اما دیگر مشت نداریم اتحاد نداریم یکی نیستیم با زر و بروق دنیا از هم گسستیم و دیگر هیچ نیستیم تعدادی انسان تک تک و تنها مانده در غربت اشنائی غریب در وطن اشنا ئی نیست همه غم نان دارند و بس بیائیم به یاد انروزها بیاد چراغ نفتی های ساده اما با صفا یکبار دیگر یکی شویم مشت شویم کوبنده شویم ساده شویم غم نان را فراموش کنیم یکبار برای همیشه پای تفرقه افکنان و تبعیض کاران و ظلم کنندگان در منطقه خودمان را قطع کنیم ریشه فساد را همانطور ساده باشیم اما یکی .... همه باهم یکی برای همه و همه برای یکی برای از بین بردن تبعیض و ریا کاری و تملق و تفرقه در منطقه محروممان برای ساختنش بازهم یکی شویم

ر

خیلی جالب بود .شباهت کاملی با روستای ما داشت .الا در یک مورد و ان هم اینکه در ان زمان در روستای ما گندمها را با خر و گاو می کوبیدند یا به قول شهریار نوروز علی خرمنده ول سورر دی.

م-کریمی

سلام قلم روان و ساده ای دارید و به راحتی خواننده را به گذشته خود می برد و از داستانهایی که بیشتر شبیه خاطرات شماست می توان مدیر مدرسه جلال آل امد را نامید و پیشنهاد می کنم برای ادامه نوشتن داستنهای جلال و بهرنگی را بخوانید بخصوص داستانهای صمد بهرنگی که فضای داستانهایش شبیه به فضای داستانهای شماست و صفا و صمیمیت خاطرات شما را دارد. بنده شخصا به داستان و رمان علاقه زیادی دارم و بعد از این مطالب شما را حتماَ خواهم خواند و در حد توان آنها را نقد خواهم کرد. از وبلاگ من هم دیدن فرمائید و اگر دانش آموزانتان مشکلی در حوزه روانشناسی و معلولیت ها داشته باشند حتماَ مطرح کنید . با تشکر...

فرزین

سلام خسته نباشید. راستش صفا و صمیمیت هم تو اون دوران بود. خیلی خاطرات جالبی بود.

نسرین باقری

سلام گرمای کرسی و کرخ شدن انگشتان پا از سرما و خوشمزگی سیب زمینی های تنوری و.. را خوب حس کردم. آن روزها با تمام سختی هایش زیبا بوده و قشنگ و امروز در کنار این همه رنگ و وارنگی ها و تجملات خوشی تهریف نشده. روان مادر عزیزتان شاد باد[گل]

سلمان

ومن چوپانِ خسته وکوچک هنگامِ غروب با پاهای آبله ازدویدن های روزانه با کفش های خیس وپاره پاره تنگ ِ غروب خورشید را درچشمانِ کودکانه ام به تصویرمی کشیدم گاهی صدای من ترانه ی اصلی وکرم ، سارای درمیانِ درّه می پیچید خورشید زندگی کودکی درچشم های من روشن وزیبا تصویرِخودمی دید درمیانِ این همه تصویرِشاعرانه وخوب خنده دار و مُضحک بود این خیالِ کودکانه درکنارِ خوددیدن چهره ی معصومِ معصومه با این وجود تنها خیالِ کودکانه ی من بود که تعبیرشد آری این فقط نقطه اشتراکِ من وتقدیرشد گذشت دورانِ کودکی نسلِ ما در انقلاب وجنگ درمیانِ شور و شعار تشییع شهید آرزوی جهاد ترس و انتظار و دوبار زادگاه من پُر از عطرگلهای تازه شد عطرِخونِ شهید شبِ تشییع اولین گُل بود بازگشته ازشهرِ شوش یادم است آن شب مادرم تاصبح دربسترش لرزید درگونه های معصومه اشک های کودکی به خاطردایی اش ، یعقوب خطی کشید لغزید آری ،گذشت به سرعت برق وباد روزگارکودکی دردرّه ی پرآب درمیانِ گلها بازی کودکانه چمن بوته ها علف درمیان آه و اشک و خون درمیان غصّه ی نان آرزوهای زلال آرزوهای محال .

سلمان

سلام دوست خوبم مرا به دوران کودکی بردی پس شعر خاطرات کودکی ازمجموعه لحظه های سبز تقدیم تو مخاطبانت باد خاطرات کودکی روزی ازروزهای خدا بازخواهم گشت به درّه ی پرآب کلبه ای خواهم ساخت درمیانِ درختان بید درختانی که درامتدادِ چشمه های زلال صف کشیده اند درمیانِ دوآبگیر دوجوی آب که خاطراتِ کودکی ام را شسته اند آنجاکه روزی پُر از آواز بلبلا نی بود که رهگذرانِ خسته را محسورمی کردند لحظه ای چند کارگران دروگر را به آسمان می بردند آری آنجا کلبه ای خواهم ساخت درمیانِ چمن ها آنجاکه بَرّه های کوچک و زیبا درکنار پاسبان گلّه بیا بیا آسوده از پستانِ مادرشان شیرمی خوردند

سلمان

سلام ممنونم مرا شر منده ی لطف خود کر دید [گل]

هوشمند

سلام نوشته هایت مرا به حال وهوای روستای خود م(اوشندل ) برد راستش همه این مطالبی را که گفتی با گوشت و پوستمان لمس کرده ایم اگه خوب یادتون بیاد شما یه کلاس از ما بالاتر بودید وهمه مواردی روکه گفتید عینا ما هم تجربه کردهایم منتها تراشیدن سرهامون رو زیر دست عموی خدا بیامرزمون با همون ماشین فکسنی و اشک در بیار!!! خدا روح پدر ومادرت رو قرین رحمت کند از نوشته هایت لذت بردم امیدوارم همیشه موفق و وبلاگت به روز باشه .